زمان بازگشت
منتظري سراسيمه
در پس در
انتظارم را بكشد...
والا ...
والا ...
موتلفه حزبي پررمز و راز از منظر آناني است كه در بيرون از گود هستند... به هر حال در مورد موتلفه در آغاز حركت تا زمان زنداني شدن آنان حرفها زده شده و كتابهايي نگاشته شده است. از ديگرسو فعاليت دوباره آنان در پايان دهه 60 نيز در رسانهها اخباري نقل شده است و بنيانگذاران اين حزب پاي ميز پرسشگري خبرنگاران نشستهاند. اما در دوران «انسجام احتياطي»؛ دوراني كه موتلفهايها در گوشهاي نشسته و فعاليت شفاف را در حزب جمهوري اسلامي به نمايش گذاشتند، نه حرفي زده، نه حديثي شنيده شده است. از اين رو بود كه از «اسدالله بادامچيان» قائم مقام دبيركل موتلفه جهت ياري دعوت شد تا اين مقطع را بازكاوي كند و از مقطعي سخن گويد كه آنان ميگويند فعاليتهايي سياسي نداشتهاند، اما در خاطرات بزرگان قوم از جلساتي با آنان روايتهايي نقل شده است...
جوانترهاي حزب موتلفه به در خانه پدر حزب رسيدند و دقالباب كردند تا «روز پدر» را هم از دريچه حزبي ببينند و به «حبيبالله عسگراولادي مسلمان» تبريك بگويند، اما او گفت: «من خود را پدر موتلفه نميدانم، من فرزند پير موتلفه هستم.»...
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...
شاید این تك پارهاي از شعر اخوان کلیشه ای و تکراری به نظر رسد. اما نمی دانم چرا هیچگاه من این جمله را به این واضحی درک نکرده بودم. تك تك وجودم اين چند كلمه را به سرعت تكرار ميكند. در تابستان گرم، هوا بس ناجوانمردانه سرد است. ديگر چشم اميد كور شده است و زبان شكوايه لال. به كدامين گوش اين سرما را بگويم و با چه زباني از روزگار بنالم؟! همه تنهايند و تنهايان پرخروش. خروش از دامان ما رخت بربسته است و تنگي دوران زندگي را به برزخي نامطمئن مبدل ساخته كه فقط با يك ذكر آن را مي توان درمان كرد. درمان در اين ديار نادر است و بيماري نااميدي در تمامي كوي وبرزن شهر هوار مي كشد. پس چگونه مي توان آرام گرفت و اميد را ديد و شكوايه را نه زمزمه بلكه فرياد كرد؟!
در گوشهاي در دل شهر حوزوي قم - مامن و موطن روحانيون شيعي- دفتر يك مرجع تقليد مركز تفسير تنازع فقه سنتي و پويا بود. مردي 70 ساله مانوس با فقه - دوستداشتنيترين گوهر دلرباي شيوخ روحاني - ميان دو مكتب فقه سنتي و فقه پويا هر دو را برگزيد و گفت: «اصلا فقه سنتي و فقه پويا با هم جنگ ندارند.» اما برخي از آيتالله العظمي شيخ يوسف صانعي به عنوان «فقيه مدافع فقه پويا» نام ميبرند و از اينرو روحانيوني منتقد او هستند؛ منتقداني كه دوستان و همدرسان سابق او به حساب ميآيند. امروز او در جايگاه مرجعيت نشسته است و آنان پلهاي پايينتر در حال تدريس در حوزههاي علميه و نقشآفريني در عرصه سياست. به هر حال آيت الله صانعي مدافع احكامي است كه شايد در ميان فقها نادر به نظر ميرسد؛ 13 سالگي سن تكليف دختران، برابري ديه زن و مرد، مجاز انگاشتن قضاوت، رهبري و مرجعيت زنان و... . اين احكام نوگرايانه، عاملي شده است كه او را برآمده از نظراتي همسان با «فقه پويا» بدانند و ظهور اين احكام را در سير احكام فقهي رهبر فقيد انقلاب تلقي كنند. او آن روز روي صندلياي در اتاق كوچك دفتر خود به خواندن كتابي با چاپ سنگي مشغول بود كه به ميدان تفسير و تحليل فقه پويا وارد شد. سوالات در پي هم مطرح شد و چالش را با اين مرجع تقليد به نمايش گذاشت كه به يك گپ خودماني مبدل شد؛ نه گفتگويي خشك و پيچيده در لفافه علمايي...
دعاهایمان مستجاب شد و تحکیمیها به دامان خانوادههايشان بازگشتند. آنان پس از آزادي ميخنديدند و خوشحال بودند. اما خوشحالتر از آنان خانوادههايشان بودند. مي دانم كه چه سخت است، پدري يا مادري فرزندي كه مايه افتخار اوست، را در پشت ميلههاي زندان ببيند و در آرزوي لحظات آزادي او بگريد. آنان آزاد شدند، اما همچنان گلايه خانوادههايشان از در بند شدن آنها باقي است و نميپذيرند كه آنان مجرمانه به اوين رفتند. كاشكي آنان بازداشت نميشدند ولااقل حالا كه اين اتفاق افتاده است، پروندهاي برايشان در دادگاه تشكيل نشود...
اما همچنان نگران دوست و همكارمان فرشاد قربانپور هستيم. خبرنگاري كه اكنون در بازداشت است و خانواده او توان پرداخت وثيقه را ندارند. چه تلخ است كه خانواده اي در نبود عزيزش گريان باشد و آغوش گرفتن او را طلب كند، اما توان مالي آن را نداشته باشد. راستي اگر خبرنگاران بر مبناي فرمايش آقايان به پولها و ثروت بيكران آن طرف آبي متصل هستند، پس چه گونه است كه حتي يك سند ملكي در دستان خانوادههاي آنان نيست؟! به هر حال اميدوارم كه قربانپور هم به زودي آزاد شود؛ برايش دعا كنيد...
از سوی دیگر همچنان سه دانشجوی پلی تکنیک در بندند؛ آن هم ۹۰ روز. احمد قصابان، مجید توکلی و احسان منصوری سه دانشجويي هستند كه عيد مبعث را در كنار خانواده خود نبودند و در گوشه خلوت سلولي در زندان اوين گذراندند. كاشكي آنان هم همچون ديگر ياران دبستاني خود آزاد ميشدند؛ اميدواريم...
باز آواري ديگر بر سر روزنامهنگاران ايراني. آواري كه روزنامهنگاري را در ايران به برزخي جهنمي تبديل كرده است. آواري كه گريه سردبير را در ميان تحريريه و بغض فرو رفته شكسته شده در ميانه شب در گوشه خلوت تنهايي را به دنبال دارد. زجر توقيف يك نشريه را بايد چشيد تا آن را درك كرد. اگر آنان كه حكم به پايين كشيدن كركره يك رسانه را ميدادند، خود روزي به اين درد مبتلا ميشدند، هيچگاه خودكار در دستانشان براي امضاي توقيف حركت نميكرد. آقايان اگر درد بيكاري را احساس كرده بودند، ديگر صدها روزنامهنگار را به اين ورطه رهنمون نميشدند.
به هر حال شنيدن خبر توقيف يك روزنامه همچون خبر مرگ يك عزيز است. از توقيف شرق سوگوارم، همچنان كه در توقيف روزنامه خودمان يعني همميهن هم اين احساس را داشتم. امروز به جاي تبريك روز خبرنگار بايد اين روز را به خبرنگاران تسليت گفت و به مسلخ رفتن روزنامهنگاري مستقل ايراني را به نظاره نشست...
آي آدمها كه بر ساحل نشسته، شاد و خندانيد!
يك نفر در آب دارد ميسپارد جان
يك نفر دارد كه دست و پاي دائم ميزند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين... "نيما يوشيج"
در اتاقكهاي كوچك و كم نور چند دانشجو را نشاندهاند؛ دانشجوياني آرام و منتقد. در كورسوي چراغ كوچك سلول فقط تاريكي را به نظاره نشستهاند. هر از گاهي نامي از پس در صدا زده مي شود و آن نام را به پرس و جويي ناخوشايند، دعوت ميكنند. از اعمال سوء مي گويند و خودكار در دست، از او ميخواهند بنويسد و بگويد حتي از اتفاقات و افرادي كه نام ونشاني در يادشان نيست. اين بازي هر روز در آن اتاقكها تكرار مي شود. اما داستان تكراري است و غيرقابل درك. آنان اخلاقمداري خود را دليلي بر اين پيامد مي پندارند. اما ديگران اينگونه از رفتارشان ياد نمي كنند؛ ديگراني كه صاحبان آن اتاقكها هستند و برچسبهايي را بر پيشانيشان ميآويزند كه هيچگاه آنان آن را دوست نمي دارند.
سوگند ياد مي كنم كه در صداقت و اخلاق دوستان دربندم شكي ندارم. آنقدر اخلاق را در سياستورزي خود آميخته بودند كه بي هيچ ادعايي به ميدان انتقاد آمدند و اعتراض كردند و در پي اين گامهاي كوچك خود در 18 تير در برابر خانه خود يعني دانشگاه به اتاقهايي رهنمون شدند كه جاي آنان نيست و بزهكاران را بدانجا مي برند؛ نه دانشجوياني كه در غم ميهن ميگريند و خود را به آب و آتش ميزنند.
نزديك به يك ماه ميگذرد؛ محمد هاشمي، علي نيكونسبتي، مهدي عربشاهي، مجتبي بيات، مرتضي اصلاحچي، علي وفقي، بهاره هدايت، بهرام فياضي، حنیف یزدانی و عبدالله مؤمنی در بندند و ساير دانشجوياني همچون احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی همدانشكدهايام همچون آنان در اين اتاقكها زندگي خود را ميگذرانند و سختي دربند بودن را تحمل ميكنند.
البته دوري همكارم فرشاد قربانپور هم بر ناراحتيهايم افزوده شده است و نگراني از گريه شبانه كودك چند ساله او مرا ميآزارد.
ديگر هيچ نميگويم و فقط يك خواسته را از خداوند دارم و آن آزادي تمامي آنان از بند است. شما هم او را يخوانيد و آزادي آنان را طلب كنيد؛ چرا كه خداوند قدرتمند مطلق است.
نوشتههاي مرتبط:
«من خيلي بچه سال بودم و كوچك بودم. با يك قبا و عرقچين كه بر سر داشتم، وارد مدرسه نواب مشهد شدم. يكي از آقايان روحاني متنفذ آن روز، دستي روي سر من كشيد و گفت: آقاپسر، طلبهاي؟ گفتم: بله آقا. او چندين مرتبه به من گفت: احسنت، آفرين، درس بخوان تا يكي از خدمتگزاران دين شوي و همين تشويق و ترغيب و نظاير آن برخوردها بود كه مرا در نوكري به دين علاقهمند و راسخ و ثابتقدم نگاه داشت.» اين خاطرات «شيخ احمد كافي» از زمان ورود به مدرسه علميه در سن 12 سالگي است. شيخ احمد از منبريهاي معروف شد كه روزانه گاهي 10 بار منبر ميرفت. اين جايگاه كافي و نفوذ كلام او در ميان عوام و توده مردم از آغاز كودكي در رفتار و كردارش مستتر بود...
«شيخ احمد كافي» منبرياي بود كه «مهديه تهران» را آفريد و نام آن را در رده ساير اماكن همچون مساجد، تكايا و حسينيهها قرار داد. اين مخلوق كافي در كنار ترويج و معرفي «مسجد جمكران» كارنامه او را كامل كرد. او با عشق به «امام عصر» همراه با بياني عامهپسند سعي كرد كه اين دو هدف را در برهههاي مختلف زندگي خود دنبال كند. امروز مهديه كافي مورد استقبال صاحبمنصبان است و مسجد جمكران جايگاهي بس بزرگ يافته است؛ اما سخنان «شيخ احمد كافي» كمتر از منبريهاي حاضر و سابق، مجالي در عرصه عمومي يافته است. فقط در مهديه تهران نام برادر كافي «حسن كافي» به يادگار از آن دوران و شيخ احمد كافي مانده و او به عنوان مديرعامل اين مكان مذهبي در جايگاه مديريت قرار گرفته است، البته در كنار او، «محمد يزدي، قربانعلي درينجفآبادي، محمدرضا نوري شاهرودي، علي سليماني، محمد آزاد و حسن تهراني» نيز نام هياتمديره را بر خود برگزيدهاند و محمد يزدي هم بر كرسي رياست هياتمديره نشسته است. اما حسن كافي از جنس سياستمداران و بازاريان عضو هياتمديره نيست؛ ساده و آرام است و در زرورق سياست، موضع خود را نميپيچد. آن روز، او در مهديه تهران پذيرا بود تا از كافي بگويد و بر «سياسي بودن» او پاي فشرد؛ البته در اين ميان اختلافات كافي با برخي انقلابيون را مخفي نكرد. او كه كافي را سياسي ميدانست؛ در پايان سخن، مهديه را غيرسياسي توصيف كرد و از برگزاري يك جلسه سياسي در 7 سال گذشته در اين محل ناخرسند بود و آرام گفت: «شايد اشتباه كرديم.»
«علي اكبر فيض» معروف به «علي مشكيني اردبيلي» در 86 سال زندگي خود پيچ و تابهاي سياست را در نورديده است. او در كش و قوسهاي حوادث پيش و پس از انقلاب هرازگاهي با برخي سياسيون همراه شده و در اندك زماني پس از آن در مقابل آنان ايستاده است. اما آنچه در كلام و عمل او هويداست دفاع از «حكومت اسلامي» آن هم از نوع «مردمي» آن است. همان نگاهي كه يك روز «محمد يزدي» عضو ديگر جامعه مدرسين و قائممقام او در برابرش ايستاد و در جلسه علني مجلس خبرگان اعتراض كرد. به هر حال مشكيني جوان، ميانسال و مسن سه مشكيني را به تصوير ميكشد؛ مشكيني جوان، انقلابي و معتدل است و در ميان حوزويان به آثار دگرانديشانه سمپاتي دارد و بر كتاب «شهيد جاويد» تقريظ مينويسد. مشكيني ميانسال در راه تثبيت انقلاب با چپگرايان مذهبي و به ويژه ميرحسين موسوي همراه ميشود و حاضر است حتي در برابر همحزبيهاي خود در جامعه مدرسين بايستد تا اقتصاد چيگرايانه تكنوكراتهاي مذهبي پيروز شود. اما مشكيني مسن، مشكيني مخالف اصلاحات و حامي نومحافظهكاران است. او هر گونه نگاههاي دگرانديشانه را بر نميتابد و در برابر آن قد علم ميكند. امروز اين سه مشكيني در برابر ديدگان ماست؛ مشكيني جوان، ميانسال و مسن...