هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

شاید این تك پاره‌اي از شعر اخوان کلیشه ای و تکراری به نظر رسد. اما نمی دانم چرا هیچگاه من این جمله را به این واضحی درک نکرده بودم. تك تك وجودم اين چند كلمه را به سرعت تكرار مي‌كند. در تابستان گرم، هوا بس ناجوانمردانه سرد است. ديگر چشم اميد كور شده است و زبان شكوايه لال. به كدامين گوش اين سرما را بگويم و با چه زباني از روزگار بنالم؟! همه تنهايند و تنهايان پرخروش. خروش از دامان ما رخت بربسته است و تنگي دوران زندگي را به برزخي نامطمئن مبدل ساخته كه فقط با يك ذكر آن را مي توان درمان كرد. درمان در اين ديار نادر است و بيماري نااميدي در تمامي كوي وبرزن شهر هوار مي كشد. پس چگونه مي توان آرام گرفت و اميد را ديد و شكوايه را نه زمزمه بلكه فرياد كرد؟!