دیروز حدود ساعت ۲ بعد از ظهر که همه مهمانان گنجی به جز چند نفر رفته بودند به اتفاق ۴ نفر از اعضای شورای مرکزی تحکیم یعنی محمد هاشمی سعید حبیبی مجتبی بیات و علی نیکونسبتی به دیدن " اکبر گنجی " رفتم. او فقط " امید " بود نه گوشتی بر تن داشت و نه همچون سابق به نظر می رسید البته از نظر فیزیکی. شاید اگر در دو کلمه او را بخواهم خلاصه کنم " امید" و " ریش ". حدود ۱۰ دقیقه نشستیم و او را دیدیم. برخی افرادی هم آمده بودند که در گذشته نیآمده بودند. بگذریم. تا جلایی پور آمد ما با اکبر خداحافظی کردیم. از آن جا هم رفتیم به یک چلوکبابی " بناب " و ۴ تایی به جز سعید که ناهار خورده بود دلی از عزا در آوردیم. اما به دلیل خسیس بودن مجتبی بیات فقط دو سیخ کباب بناب گرفتیم با ۴ پرس پلو. تازه بگو و مگوهایی هم با هم کردیم. بحث هایی ناهاری خیلی کیف داد. به خصوص اینکه بعد از آن آمدم شرق و حقوقم را گرفتم با هزار مشقت...