پدر منتظر مرگ خود بود

 آقا ياسر خميني اهل گفت‌وگو نيست. همچون پدرش؛ حاج‌احمدآقا روابطش خودماني و بدون تشريفات است. اين ويژگي آقا ياسر، راه‌ گفت‌وگو را همچون سربالايي جماران- محل گپ و گفت- سخت و ناهموار مي‌نماياند. اما علاقه شديد او به پدر؛ به قول خودش «بابايي» بودنش و از سوي ديگر «سماجت» من جواب مثبت را به ارمغان آورد. اما تا لحظه گفت‌وگو فكر نمي‌كردم، موفق شوم، با او گفت‌وگو كنم. البته «گفت‌وگو» هم نبود؛ به قول او «گعده» بود؛ گپ و گفتي دوستانه. اين متن حاصل يك ساعت هم‌نشيني با «ياسر خميني» است:

***

روز يكشنبه كه پدر سكته كرد، من در قم بودم. مثل معمول هر روز صبح به مدرسه عترت رفتم و سر كلاس درس بودم. ساعت 10 به حجره يكي از دوستان رفتم. حجت‌الاسلام سيدحسن جماراني به من گفت: ظاهرا حال پدرتان خوب نيست و ايشان را به بيمارستان برده‌اند. برخلاف معمول كه فرزند از خبر بيماري پدر مضطرب مي‌شود، من نگران نشدم. چون پدر ناراحتي معده داشت و در همان ايام اين ناراحتي تشديد شده بود. فكر كردم همان ناراحتي است. سريع به سمت منزل پدربزرگم رفتم تا خبر بگيرم. به منزل كه رسيدم، ديدم ماشيني به دنبال ما آمده است. چنددقيقه‌اي كه گذشت، برادرم (حاج حسن‌آقا خميني) هم از در رسيد. نمي‌دانم چگونه به او خبر داده بودند. اما او هم مثل من از عمق فاجعه خبر نداشت. به سمت تهران حركت كرديم. به جماران كه رسيديم، حال و هواي ديگري بود. مستقيم به بيمارستان جماران رفتيم. در آن لحظه همه اعضاي دفتر امام را ديديم كه در بيمارستان بودند. آقاي هاشمي‌رفسنجاني بالاي سر پدر بود. مقام معظم رهبري هم در همين فاصله كوتاه عيادت كرده و رفته بودند.

***

مادر را در بيمارستان ديدم. پرسيدم چه شده؟ مادر گفت كه اول صبح متوجه شده است حال پدرم خوب نيست. فوري او را به بيمارستان منتقل كرده‌اند. آن لحظه قلب و مغز از كار افتاده بود. با تلاش پزشكان قلب دوباره به كار افتاد. اما پدر دچار مرگ مغزي شده بود. روز قبل از اين حادثه پدر روز پركاري داشت. به بيمارستان به عيادت‌ آقاصادق شريعتي رفته بود، بعد هم به ديدن بعضي از دوستانشان كه از عمره آمده بودند، رفتند و بعد از پايان كار روزانه‌اش در دفتر شام به منزل دايي جوادم رفته بود. بعد از آن به دايي صادق‌ام گفته بود زود است گعده را تمام كنيم و به منزل دايي صادق‌ام رفته بودند و تا نيمه شب آنجا بودند.

***

پدر منتظر مرگ خود بود. همه دوستان اين را نقل مي‌كنند. همان سال پدر خواب امام را ديده بود كه با هم در ماشين نشسته‌اند. پدر از عالم پس از مرگ مي‌پرسد و امام در جواب مي‌گويد هر چه گفته شده است درست است و از آن هم سخت‌تر است. اينجا حتي از تكان دادن دست‌هايتان هم مي‌پرسند، در اين لحظه پدر گفت ماشين تاريك شد و تكان‌هاي شديدي مي‌خورد. من ترسيدم. امام دست من را گرفت و گفت نترس. بعد از مدت كوتاهي ماشين آرام گرفت برايشان تعبير كرده بودند كه امام كمك حال شما خواهند بود. قضيه ديگر كه بسيار عجيب است؛ ديدار پدر با يك مرد ناشناس است كه هيچ وقت براي ما هويت او مشخص نشده است. پدر با او دو بار ديدار كرده بود. بار اول سال 55 يا 52 در سوريه است. با مرحوم عمومصطفي و آيت‌الله موسوي‌بجنوردي در قهوه‌خانه‌اي با اين مرد روبه‌رو مي‌شوند. اين فرد به مرحوم عمومصطفي مي‌گويد تا سال ديگر تو زنده نيستي و به پدر مي‌گويد آنچه كه به دنبالش هستي را خواهي ديد و بسيار معروف خواهي شد. ديدار دوم در سال آخر عمر پدرم بوده كه به مادرم گفته بود من آن مرد سوري را دوباره ديده‌ام و به من گفته تا 6 ماه ديگر زنده نيستي. براي ما خيلي عجيب بود كه اين ديدار چه موقع اتفاق افتاده است كه هيچ‌كدام از محافظين مطلع نبودند. در اين ميان، يكي از محافظين گفت: يك روزي حاج احمد آقا به من گفت با ماشين تنها بيا دم در و ايشان با لباس مبدل سوار ماشين شدند. در خيابان ياسر از ماشين پياده شدند و رفتند و نيم ساعت بعد برگشتند. ما احتمال مي‌دهيم در همين‌جا، آن عارف را ديده باشد. قضيه ديگر اينكه شب آخر هم به مادر گفته بود براي عيد امسال، برنامه‌ريزي نكنيد، وضعيت‌مان معلوم نيست.

***

پدرم بعد از فوت امام هيچگاه مسووليت اجرايي قبول نكرد. با اينكه بعد از فوت امام اصرار فراواني به او براي پذيرفتن مسووليت‌هاي گوناگون مي‌شد، پدرم برنامه ديگري براي خود در نظر گرفته بود. بعضي از دوستان نقل مي‌كنند كه مي‌گفت تا كي بايد من تصميم‌گير باشم، خسته شده‌ام. واقعا هم خسته شده بود. فعاليت‌هاي گسترده در قبل از انقلاب و سال‌هاي پرحادثه بعد از انقلاب پدر را بيش از اندازه خسته كرده بود. البته دور از سياست نبود؛ در بسياري از اركان مشورتي حكومت مثل مجمع تشخيص مصلحت، مجلس خبرگان، شوراي امنيت ملي و شوراي عالي انقلاب فرهنگي، ايفاي نقش مي‌كرد. اما هم‌وغم اصلي‌اش حفظ و نشر آثار امام بود. در كنار اين امور به فعاليت علمي خود نيز مي‌پرداخت. براي بعضي از فاميل لمعه و شرح منظومه مي‌گفت و يك دوره كفايه هم براي بعضي از اعضاي دفتر امام گفته بود. مرحوم آيت‌الله‌العظمي فاضل‌لنكراني مي‌گفتند كه روزي پدرم به ايشان زنگ زده و از مطلبي در كفايه سوال كرده است، ايشان مي‌گفتند پرسيدم نظر خودتان چيست؟ پدرم نظر خود را گفته بود و ايشان گفته بودند منظور صاحب كفايه دقيقا همين مطلب است كه خودتان مي‌گوييد.

***

پدرم ساده‌زيست بود؛ البته ما فقيرانه زندگي نمي‌كرديم. از روحايت بارز او همراهي با مردم بود؛ حتي در وضع معيشت. بسيار با لباس مبدل بين مردم مي‌رفت و از وضع مردم خبر داشت. از تشريفات لذت نمي‌برد و هميشه هم به ما توصيه مي‌كرد كه زندگي ساده داشته باشيد. مي‌گفت انسان يك‌شبه طاغوتي نمي‌شود، اگر دقت نكند كم‌كم گرفتار مي‌شود. در سفري كه براي زيارت خانه خدا رفته بودند، مسوولين سعودي براي پذيرايي از ايشان تشريفات خاصي را در نظر گرفته بودند اما  پدرم ترجيح داد با كاروان‌هاي ايراني باشد و فقط تعداد كمي از محافظين سعودي را پذيرفته بود. يكي از آن مامورين به يكي از همراهان پدر گفته بود: الان رمز محبوبيت رهبران شما را فهميدم، با اين زندگي بي‌تكلف و به دور از تشريفات.

در مسائل مالي وسواس عجيبي داشت كه حتي بعد از فوت امام سريعا وجوهات باقيمانده از دوران امام را براي پرداخت شهريه طلاب در اختيار مراجع قرار داد. اهل ذكر و تهجد بود. حتي چله‌نشيني هم  داشت اما اهل بروز نبود. من پدرم را هيچگاه با تسبيح نديده بودم.

زندگي شخصي و روابط دوستانه را با مسائل كاري هيچگاه همراه نمي‌كرد. براي مثال با اينكه با مرحوم مهندس بازرگان در مباني اختلاف داشت، در بيمارستان از او عيادت كرد. اين روحيه‌اي بود كه تمام موافقين و مخالفين پدرم به آن اذعان داشتند. برخلاف عقايدش عمل نمي‌كرد. خط قرمزش امام بود كه در مورد آن كوتاه نمي‌آمد و در اين زمينه از عملكرد خود پشيمان نبود و در وصيت‌نامه‌اش هم به آن اشاره كرده است.