بازگشت به منبر

 

منبر بار ديگر تنها ملجاء ناطق‌نوري شد. او بر فراز آن نشست و در شب احيا – از شب‌هاي مقدس مسلمانان – فرياد برآورد كه ايهاالناس واي بر خرافه‌پرستي و واي بر دكان شدن امام  زمان(عج). گويا واقعه‌اي تلخ در حال رخ دادن است كه اين سياستمدار، مقدس‌ترين شب را برگزيده بود تا در برابر مقبره رهبر انقلاب عنان از كف بدهد و بر آن  كرسي روايتي ديگر را به جاي روضه‌خواني برگزيند. ناطق چندصباحي بود كه «سكوت» را بر هر دردي دوا مي‌دانست و در اين ره گام بر مي‌داشت. اما بازگشت او به «ملجاء» گم‌گشته‌اش، بار ديگر قباي يك منبري را بر قامت او استوار ساخت؛ قبايي كه در راه گذر از اين منبر بر منبر ديگري مندرس مي‌شد؛ نه در ميان نشستن بر كرسي سياست و كياست.

***

«علي‌اكبر» از كودكي با منبر آشنا بود و روضه‌خواني پدر را در «فريدون‌كنار» در دهه محرم به مدت 29 سال به خاطر مي‌آورد، حتي مي‌دانست كه پدربزرگ مادري‌اش هم اگر كاسب بود؛ اما مداحي اهل‌بيت پيامبر را نيز تكليف مي‌پنداشت. نام خانوادگي او از اين رو از «نوري جمشيدي» به «ناطق‌نوري» مبدل شده  بود كه پدر سخنرانش اين لقب را با قد و قامت خود  همراه مي‌دانست.

اگرچه پدر علي‌اكبر هيچ‌گاه قم را براي تحصيل علوم ديني برنگزيد، اما در تهران آموزش اين علوم را دنبال مي‌كرد. «شيخ ابوالقاسم» شاگرد «سيدحسن مدرس» بود و هم‌مدرسه‌اي «محمدتقي فلسفي» در مدرسه علميه محمديه تهران. از اين رو بود كه پسر راه پدر را در پيش گرفت  تا كوچك‌ترين پسر خانواده قفلي بر «باب روحانيت» نزند و راهي به خانه آنان بگشايد. علي‌اكبر دست در دست پدر به مكتب «شيخ احمد مجتهدي» از مدرسين مشهور علوم حوزوي تهران رفت و در سن 15 سالگي تحصيل علوم قديمه را آغاز كرد: «در سال 1337، همراه پدرم نزد جناب آقاي حاج شيخ احمد مجتهدي كه در آن موقع در پشت‌بام مسجد حاج عزيزالله اتاقي داشت و دروس عروه‌الوثقي و جامع المقدمات را تدريس مي‌كرد، رفتم.» ناطق از او «امثله و شرح امثله» را فرا گرفت. حافظه او به گونه‌اي بود كه «النموذج» را در همان كلاس درس حفظ مي‌كرد و به استاد پاسخ مي‌گفت. اين حافظه مسير منبري‌شدن را برايش هموار مي‌كرد؛ چرا كه مي‌توانست همچون منبري‌هاي قهار، روايات، اشعار، احاديث و تمامي اركان يك منبر را به خاطر بسپارد و بر فراز منبر آن را بر زبان آورد. او به مدت دو سال در محضر اين استاد، جامع‌المقدمات، سيوطي و حاشيه ملاعبدالله را فرا گرفت و در همان سال ابتدايي تحصيل، در مراسم عمامه به سرگذاري در بيت آيت‌الله سيداحمد خوانساري حضور يافت و معمم  شد. اما ناطق همچون پدر به تحصيل در تهران اكتفا نكرد و پس از دو سال به حوزه علميه قم رفت. او به همراه چند طلبه تهراني – عبدالحسين معزي، سيدصادق زيارتي (سيدحميد روحاني)، رسول موسوي و قاسم تهراني – در مدرسه حجتيه حجره‌اي اختيار كرد.

 آنان در همان سال‌ها، شب‌هاي پنجشنبه مجلسي برپا مي‌كردند كه رضا استادي و سيدمحسن خرازي از اساتيد تهراني در جمع آنان حضور مي‌يافتند و در برابر يكديگر تمرين منبر مي‌كردند. اينگونه بود كه ناطق‌نوري حتي براي فرار از سربازي در رژيم پهلوي، اگرچه راهي دانشگاه شد، اما به موسسه «وعظ و خطابه» دانشكده الهيات دانشگاه تهران گام نهاد و از همان اوان دوران طلبگي قباي منبري را به تن كرد و هيچ‌گاه درنياورد. چراكه او منبري‌شدن را با معيشت گره زده بود و امرار معاش طلاب را از راه وجوهات شرعي كافي قلمداد نمي‌كرد: «طلبه با شهريه اداره نمي‌شود و اداره نخواهد شد... خوشبختانه يك سنت بسيار خوبي در قم بود كه در ايام تعطيل حتي اساتيد و علما نيز به تبليغ مي‌رفتند و اين خود به اداره زندگي‌شان كمك مي‌كرد.»

بدين سان آن روزها كه طلبه‌هاي انقلابي به مشغوليت‌هاي سياسي خود مي‌پرداختند و آرمان‌هاي يك عالم ديني – امام خميني – را دنبال مي‌كردند، اگرچه ناطق همچون آنان بود و اعلاميه‌هاي سياسي رهبر در تبعيد را پخش مي‌كرد و در مجالس سياسي حضور مي‌يافت، اما منبر بود كه او را در اين راه ياري مي‌رساند. او در چهلمين روز حادثه فيضيه در سال 42 به همراه جعفري گيلاني و سيدحميد روحاني در مسجد «بالاسر» قم مراسمي برگزار كرد و با عمامه‌اي سياه منبر رفت: «عمامه سياه گذاشتم و عينك دودي زدم و رفتم مسجد بالاسر. مسجد  پر بود. رئيس شهرباني هم آمده بود. برق را قطع كرده بودند؛ ولي من بدون بلندگو و با صداي بلند سخنراني كردم، روضه فيضيه را خيلي داغ خواندم.» او فقط به منبرهاي  سياسي اكتفا نكرد.در محرم و صفر به اين شهر و آن روستا مي‌رفت و به مناسبت اين ايام روضه‌خواني مي‌كرد. منبر رفتن او با وجود انقلابي بودنش و فضاي دوقطبي انقلابيون و روحانيون سنتي او را در اين مسير متوقف نساخت. در همان روزها كه روحانيون انقلابي به انحراف از تفكرات شيعي با توجه به انتشار كتاب شهيد جاويد متهم شده بودند، يكي از منبري‌ها  به او گفته بود: «آقاي ناطق، روضه‌اي كه مي‌خواني، خيلي روضه ولايي است.» كه او پاسخ داده بود: «مي‌شود آدم هم انقلابي باشد و هم ولايي. اين دو از هم جدا نيست.»

از سوي ديگر، روحانيون انقلابي نيز منبر او را مي‌ستودند و او را بين خود بر مي‌گزيدند: «ايشان [مرتضي مطهري] هر موقعي در جايي منبر بود،‌ مي‌گفت: آقاي ناطق منبر برود.» رابطه ناطق با منبري‌هاي مشهور آن دوران همچون مرحوم فلسفي هم قوي و مستحكم بود، به‌گونه‌اي كه ناطق پس از سخنراني‌اش در مجلس ختم پدر «پروانه فروهر» همسر «داريوش فروهر»، از فعالان ملي و كنايه‌اش به شخص شاه، توسط ساواك احضار شد و آنان خواستار خلع لباس او ‌شدند. اما فلسفي با پيگيري‌هاي خود از اين اتفاق جلوگيري كرد: «خودم [ناطق نوري] همراه مرحوم والد نزد آقاي فلسفي رفتم و ايشان هم پيگيري كرد و به يك جايي تلفن زد و با همان لحن خود گفت: «اگر آقا، شيخ را خلع لباس كند، بد است،‌قبيح است.» با پيگيري‌هاي مرحوم خوانساري و فلسفي خلع لباس نشدم. مرحوم فلسفي قدري مرا نصيحت كرد و گفت: «آقاجان اينقدر داغ حرف نزن.»

اين دلبستگي ناطق‌نوري به منبر در حدي بود كه گاهي در دهه محرم روزانه در تهران يازده منبر مي‌رفت و زندگي خودش را از  اين راه مي‌گذراند. او مي‌گويد:‌«از نظر مادي، قبل از انقلاب يك منبري مشهور در تهران بودم. گاهي در دهه محرم در تهران يازده منبر مي‌رفتم. يعني از صبح تا آخر شب ساعت 12. آخرين منبر من در حسينيه سرآسياب كن بود. يازده منبر كه در هر كدام سه ربع ساعت حرف مي‌زدم و بلافاصله در مدت نيم ساعت خودم را به منبر ديگر مي‌رساندم و زندگي‌ام را از پول منبر اداره مي‌كردم و هيچ‌گاه از سهم امام و از بيت‌المال استفاده نكردم. قبل از انقلاب، خانه‌اي سيصد متري در سرچشمه و يك ماشين پيكان داشتم  كه خانه را در سال 49 ساخته بودم و زندگي‌ام مرتب بود. همان زمان‌ها از پول منبر به كسب و تجارت هم اقدام كردم كه البته هيچ موقع شانس نداشتم.» ناطق‌نوري نه تنها خود منبري بود،‌ بلكه با ديگر منبري‌ها هم مرتبط و در آستانه پيروزي انقلاب از اين دوستي و ارتباط سود جست تا شبكه‌اي از آنان را به روستاهاي اطراف تهران اعزام كند: «با بعضي دوستانمان به اعزام مبلغ پرداختيم. با همان ماشين فولكسي كه داشتم، پنج نفر را سوار مي‌كردم و در روستاهاي مسير جاده پياده مي‌كردم و خودم هم به آخرين روستا مي‌رفتم.» او با هيات‌هاي مذهبي همچون قهرودي‌ها، جوانان صاحب‌الزماني، بين الطلوعين، مكتب جعفري و... مراوداتي داشت؛ چرا كه معتقد بود: «در اين هيات‌ها، خيلي مي‌شود، كار كرد.»

البته اين منش و رفتار او در ساير روحانيون انقلابي نيز ديده مي‌شد  و اين شبكه روحانيت بود كه پس از انقلاب اندك اندك زمام امور را بر عهده گرفت. ناطق نيز همچون آنان عمل كرد و حتي از همان روز اول ورود امام به تنهايي و بدون هيچ برنامه‌اي به فرودگاه رفت و تا بهشت زهرا ايشان را همراهي كرد: «توزيع كارت استقبال بيشتر دست بچه‌هاي نهضت  آزادي بود كه با روحانيت خوب نبودند، يك عدد كارت مثل همه ميهمان‌ها به من دادند... وقتي هواپيماي حامل امام در فرودگاه نشست... اين آقايان همه جا را قبضه كرده بودند، لذا پريدم و تريبون را گرفتم و با بلندگو مردم را هدايت كردم تا امام بتواند صحبت كند...»

***

ناطق در سال 58 در كميته‌هاي انقلاب اسلامي قائم مقام بود كه مرتضي مطهري توسط گروهي تحت عنوان «فرقان» ترور مي‌شود. او در همان ابتدا با تشكيل گروهي به همراه برخي از ارتشي‌‌ها در يك شب 15 خانه تيمي را شناسايي و تمامي افراد اين گروه را بازداشت مي‌كند. اكبر گودرزي، رئيس اين گروه پيش از انقلاب كلاس‌هاي تفسير قرآن برگزار مي‌كرد و روحانيت را مخالف اهداف متعالي اسلام مي‌پنداشت. ناطق در اين مقطع به عنوان يك روحاني امنيتي نه تنها اعضاي اين گروه را بازداشت و دادگاه آنان را قضاوت كرد، بلكه به دنبال برخورد با تفكر ايدئولوژيك آنان بود: «بايد ايدئولوژي آنها را نيز محاكمه مي‌كرديم تا ريشه‌كن شوند والا مرتب زايش مي‌كردند.» او به عنوان رئيس اين دادگاه، اولين و آخرين پرونده قضايي خود را داوري كرد و «اسدالله لاجوردي» را نيز برگزيد  تا به عنوان دادستان در دادگاه حضور يابد. گويي اين بار منبر به كرسي قضاوت مبدل شده  بود و دادگاه به جاي مسجد نشسته، چرا كه حكومت اسلامي بود و تمام نهادهاي آن «مقدس».

***

سه سال از انقلاب اسلامي گذشته بود. نهضتي‌ها و ملي‌ها ديگر در ساختار قدرت جاي نداشتند و همچنين برخي از مهره‌هاي نيروهاي «فقاهتي» ترور شده بودند. در اين ميان ناطق‌نوري با توجه به تجربه حضور در جهاد سازندگي، كميته انقلاب اسلامي و رياست بر دادگاه يكي از گروه‌هاي تروريستي، نامش در كابينه ميرحسين موسوي قرار گرفت و وزير كشور شد. حضور ناطق اين بار با اثاث‌كشي رئيس سابق يعني «محمدرضا مهدوي‌كني» از كميته‌هاي انقلاب اسلامي بنا به دستور رهبري نظام انجاميد و «علي فلاحيان» به دعوت او بر كرسي «مهدوي‌كني» تكيه زد. البته تنها اين مشكل در برابر او قرار نگرفته بود، بلكه برخي از مجلسيان همه ‌استاندارهاي او را قبول نداشتند و تعدادي از آنان همچون «صامت، طاهري و شيخ عطار» را به حجتيه‌اي بودن، متهم مي‌كردند. در پي اين اتهامات و دفاع او از مديرانش در سال بعد يعني 17 آبان 62 او در مجلس شوراي اسلامي به ميز استيضاح كشانده مي‌شود. در اين بحران نيز باز منبري‌ها حضور او را در قدرت سياسي رصد مي‌كردند و برايش دعا مي‌خواندند تا موفق شود: «استيضاح من [ناطق‌نوري] موجي در داخل كشور ايجاد كرده بود. مرحوم آقاي فلسفي نذر كرده بود،‌ اگر آقاي ناطق راي بياورد يك چلوكباب به منبري‌هاي تهران بدهد.» البته اين نذر و نيازهاي آنان قبول شد و استيضاح او راي نياورد. اما براي بار ديگر، در كابينه دوم ميرحسين موسوي جايي براي او نبود، چرا كه در دولت، او به همراه چند وزير راستگرا سياست‌هاي اقتصادي ميرحسين موسوي را نمي‌پسنديدند و حتي روزي در مقابل امام زبان به گلايه گشودند و ناطق بازگوكننده اين انتقادات بود. او سپس به مجلس رفت؛ در ميان‌دوره‌اي دوره دوم مجلس. آنگاه كه در فضاي تبليغاتي آن دوره، دانشكده الهيات رفتنش پسوند «دكتر» را به ارمغان آورده بود؛ ناگهان ابروهايش در هم فرو برد و از عبا و قبا و عمامه  خود  گفت و بر فراز منبر فرياد زد: «بنده دكتر نيستم و اصلا به اين عناوين افتخار هم نمي‌كنم. بنده طلبه هستم و افتخار من هم به طلبگي است و تيترهاي طلبگي را براي من بنويسيد.» او به درستي به اين مورد اشاره كرده بود، چرا كه آرا و مخاطبان ناطق جهت اعتبار منبري بودنش گردش  جمع شده بود. در انتخابات دوره سوم مجلس هم كه اكثر كانديداهاي راستگراي جامعه روحانيت راي نياوردند و چپگرايان اكثريت مجلس را به دست گرفتند؛ اين ناطق‌نوري بود كه در ميدان شكست هم پيروز بود: «در تهران من [ناطق‌نوري] را به اعتبار منابر و هيات‌ها مي‌شناختند و به عنوان جامعه روحانيت به من راي ندادند. دليلش هم اين است  كه آقاي انواري كه 12 سال سابقه مبارزاتي در زندان‌هاي رژيم پهلوي را داشت و نيز آقايان موحدي‌كرماني و شبستري در مجلس سوم راي نياوردند.»

***

تنهايي و غربت ناطق در مجلس سوم  فقط چهار سال بود؛ چرا كه در مجلس چهارم رياست را بر عهده گرفت. او براي اولين بار در مجلس دستور داد كه علما حضور يابند و درس اخلاق بگويند؛ علمايي همچون مشكيني، جوادي آملي، حسن‌زاده آملي، راستي كاشاني،  استادي،‌ احمدي ميانجي و مهدوي كني: «چون نمايندگان مشغول فعاليت سياسي هستند،‌ نياز بود جهت سلامت بيشتر در تصميم‌گيري‌ها، موعظه و نصيحت شوند.» البته اين بار تريبون مجلس به جاي منبر نشسته و يك منبري بر كرسي رياست تكيه زده بود. ناطق پس از هشت سال حضور در رياست مجلس چهارم و پنجم، در آ‌ستانه انتخابات رياست‌جمهوري دوره هفتم نامش در زمره اصلي‌ترين كانديداهاي اين انتخابات قرار گرفت و غالب روحانيون، علما و منبري‌ها هم او را اصلح مي‌دانستند. چراكه او هيچ‌گاه سعي نمي‌كرد،‌ از مرام و منش آخوندي خود  فاصله بگيرد: «[در آستانه انتخابات] در مجله‌اي از من سوال شده بود كه آقاي ناطق اگر رئيس‌جمهور شويد باز هم منبر مي‌رويد و روضه امام حسين(ع) را مي‌خوانيد؟! اين مجله مي‌خواست يك چيزي را بفهماند، البته من هم به آن جواب ندادم، اما در سخنراني‌هايم گفتم: بنده هر كاره‌اي باشم، نوكري امام حسين(ع) را رها نمي‌كنم.» اما به هر حال شانس با كانديداي راستگرايان همراه نبود و ناطق رئيس‌جمهور نشد و دو سال بعد نيز در انتخابات مجلس ششم حضور نيافت و بنابر تصميم شخصي از كانديداتوري براي هميشه خداحافظي كرد.

***

اكنون ناطق‌نوري در ساختار قضايي، تقنيني و اجرايي كشور حضور ندارد و در مقابل، رقباي سابق او نيز به حاشيه رفته‌اند. اكنون بالاپوش‌هاي او و دوستانش بر تن چند نفري است كه آشنا به نظر نمي‌رسند. حال او كه مي‌گفت هيچ‌گاه منبر را رها نمي‌كنم، بار ديگر در نبود «كرسي‌هاي اداي تكليف» بر فراز منبر مي‌رود و از اوضاع مي‌نالند و انحرافات ديني را گوشزد مي‌كند. گويي همچنان تفكرات اسلام منهاي روحانيت دكان شدن دين او را پيش از اين نگران كرده است.

*‌ نقل قول‌ها از كتاب خاطرات دوجلدي علي‌اكبر ناطق‌نوري است كه توسط مركز اسناد انقلاب اسلامي منتشر شده.