مرگ اخلاق در وبلاگ نویسی

اخلاق مرده است اما این خبر تازگی ندارد. دوستی به دوست دیگر اتهامات ناروایی را منتسب می کند و دیگری از برخی دروغ های در گوشی سخن می گوید. چاقو دسته اش را می برد و هرکس با هر لحنی فقط وبلاگ را محلی برای آماج توهین به دوستان خود قرار داده است. اگر نفس داشتن وبلاگ برای توهین به یکدیگر است پس بیاییم یک روز در هفته را مشخص کنیم و در ملا عام به یکدیگر آخرین فحش های روز را نثار کنیم. بوی تهوع آور از گوشه های برخی وبلاگ ها و وبلاگ نویسی ها در دنیای مجازی استشمام می شود. بیاییم نقد پنهان را آشکار کنیم واقعا بگوییم درد ما چیست؟! نه اینکه همه را به بازی بگیریم تا فقط عقده گشایی کرده باشیم. این گفته ها و نوشته ها یا برای بالا بردن آمار مراجعه کنندگان به وبلاگ و درد شهرت است یا بدتر از آن جای پاهایی را در آن اطراف شاید دید.

اینترنت ندارم

اگر در رابطه با اتفاقات دانشگاه رجایی و دانشکده علوم ارتباطات دانشگاه علامه ننوشتم علتی جز نبود اینترنت نیست. در سال جدید به مرحمت دولت جدید و خبر یالثارات ( نفوذ تحکیم در خبرگزاری دانش آموزی) از شغل اصلی خود که دبیر سرویس سیاسی و اقتصادی خبرگزاری پانا (وابسته به آموزش و پرورش) بود اخراج شدم. لذا در دو روزی هم که در شرق هستم فرصت نوشتن برای وبلاگ ندارم. امیدوارم که به زودی اینترنت لازم برای نوشتن وبلاگ پیدا کنم تا شرمنده دوستان و همفکرانم نشوم. متاسفانه سوژه برای نوشتن زیاد است اما اینترنت ندارم...

*بيانيه‌هاي انجمن‌هاي اسلامي دانشگاه‌هاي اميركبير و علامه طباطبايي در خصوص اعتراضات دانشجويي در دانشگاه شهيد رجايي

حرکت و سخن گفتن

امروز نوشتن سخت و ناممکن است و فاصله ها تشدید می شود. اکنون پرهیز از سخن گفتن مد شده است. به هر حال این است سیمای فضای راکد اجتماعی ما. اکنون باید بر این فضای جدید تاثیر گذاشت و سکوت را به گوشه انزوا رهسپار کرد. با این روش باب تازه ای بر نحوه کنش های اجتماعی و سیاسی مستقر می شود. افراد احزاب و گروه ها پویا می شوند و آماده حرکت. حرکت به سوی راهی که خود ترسیم کرده اند نه آنکه دیگران می خواهند. حرکت و سخن گفتن پرمایه مانعی را در برابر خود نمی بیند و همچون رودی خروشان راه خویش را پی می گیرد. حرکت همراه می خواهد اما نه هر همسفری. بلکه همسفری آگاه و موتلفی بر مبنای محوری مشخص...

تیتر وبلاگی شرق!

" تیتر شرق را دیدم و شوکه شدم. تیتری از یک وبلاگ تیتر شده بود. فونت آن تیتر همچون تیترهای گذشته نبود. هیچ مطلبی برای تیتر کردن نبود. بنابراین از آن وبلاگ برای تیتر صفحه یک استفاده شد. " این رویداد خوابی بود که دیشب من دیدم. خواب بود اما فکر کنم اگر وضعیت خبری ایران اینطوری ادامه یابد روزنامه ها مجبور خواهند بود که صفحه یک خود را به عناوینی بی اهمیت اختصاص دهند. البته حالا هم گه گاهی می توان این مسئله را دید!

وزارت علوم تکلیفی در برابر تحکیم ندارد!

" وزارت علوم تکلیفی در قبال تحکیم ندارد " این سخن معاون وزیر علوم در پاسخ به پرسش های یک خبرنگار است که از او در رابطه به چگونگی عدم مجوز به این اتحادیه از او پرسیده است. گویی قرار است که جناب آقای خرمشاد به صراحت در مسائل داخلی دخالت کند اما به صراحت از حذف منتقدان دولت از فضای دانشگاه سخن نگوید. به هر حال باید وی به روشنی نظر خود را در قبال فعالیت یا حذف ما در دانشگاه ها به صورت علنی بیان کند. اینکه اختلافات در داخل تشکل ها وجود دارد نمی تواند ابزاری برای حذف منتقدان از صحن دانشگاه باشد. اگر ایشان به راحتی در مورد مسائل داخلی ما وارد اظهارنظر می شود پس چگونه است که درباره برخی همفکران خود در داخل تشکل های دانشجویی سخن نمی گوید و آنان را به مهمانی داخل وزارتخانه دعوت می کند؟!

دیدار نوروزی

پس از بازگشت از سفر نوروزی، به اتفاق محمد، علی و مجتبی، البته سعید هم قرار بود بیاید که مهمان برایش آمده بود، به منزل آقا هاشم رفتیم و در منزل او به گفتگو نشستیم و شیرینی یزدی خوردیم. آقا هاشم تحلیل خود را از برخی مسائل سیاسی روز بیان کرد و ما هم نقطه نظرات خود را تشریح کردیم و بحث کردیم. البته آن روزها که من شیراز بودم، برخی از دوستان به منزل آقا ابراهیم هم رفته بودند و او هم در حال حاضر از کم تاثیری اصلاح طلبان در عرصه سیاست سخن گفته بود. البته برخی از سیاسیون هم در سفر نوروزی بودند که انشاالله در فرصتی دیگر...

شجاعت مديريتى تنها راه علاج

این عنوان مطلب بنده در پاسخ به برخی اظهارنظرهای وزارت علوم در مورد دفتر تحکیم وحدت است. ابتدای آن را با گفته یک عضو تشکل هوادار رییس دولت و سیاست های اصولگرایانه او شروع کردم و به پاره ای از مطالب نادرست معاون فرهنگی وزیر علوم پاسه دادم. می توانید این مقاله و مصاحبه معاون فرهنگی وزیر علوم را در صفحه ۲۱ شرق بخوانید.

نقد وزارت علوم و گفتگویی در این رابطه با ایسنا

تاریخچه زندگی آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

الحمدلله به خير گذشت

 

«تعدادى بلدرچين در مزرعه اى زندگى مى كردند. گندم ها رسيده بود و مى بايست آنها را درو كرد. بلدرچين ها به همديگر گفتند كه تا وقتى گندم ها درو نشده است، در اين جا مى مانيم و با شروع درو به جاى ديگرى كوچ مى كنيم. مزرعه دار پير به اهالى روستا گفت كه هنگام درو فرا رسيده است، بياييد گندم ها را درو كنيم. چند روزى گذشت و خبرى نشد. سپس مزرعه دار پير به اقوام و خويشان خود پيغام داد كه هنگام درو فرا رسيده است، بياييد تا گندم ها را درو كنيم. دوباره چند روزى گذشت و كسى نيامد. مزرعه دار پير كه اين وضع را ديد، پسرانش را جمع كرد و گفت: گندم ها رسيده است، بياييد تا دير نشده آنها را درو كنيم و قرار گذاشتند كه فردا بيايند و گندم ها را درو كنند. بلدرچين ها با اطلاع از اين تصميم گفتند كه ديگر جاى ماندن نيست و بايد كوچ كرد، چون آنها دست بر زانوى خودشان گذاشته اند و چشم اميد به ديگران نبسته اند.»...

ادامه نوشته

ايدئولوژي و نابودي بناهاي ملي

تخت جمشيد، بنايي بلند، با عظمتي بس غيرقابل تصور، آن هم بيش از 2500 سال پيش. زماني كه آنان كه امروز به تمدن مفتخرند، بربريت را تجربه مي كردند، در اين بنا از منشور حقوق بشر و مزد كارگران و آب لوله كشي خبرهايي بود. شاهنشاهي حكمراني مي كرد كه به رغم نظام سياسي متمركز خود به تكثر مذهبي و قوميتي معتقد بود. به هر حال گذشت؛ فقط نام ايراني است كه شايد با اين آثار گره خورده است، اما اثري از اين تمدن نه تنها در رقابت با ديگر كشورها و تمدن ها بلكه حتي در فرهنگ ما ايرانيان نيز يافت نمي شود. ديروز به پاسارگاد، نقش رستم و تخت جمشيد رفتيم. نمي خواهم از عظمت آن آثار سخن بگويم، بلكه مي خواهم از چرايي رفتار حاكمان در مواجهه و نگهداري اين بناهاي ملي بپرسم؟ به راستي چرا بايد به برخي از بناها كه در همين ايران ساخته مي‌شود، بالاترين امكانات رفاهي اختصاص يابد، ولي يك اثر ملي در برابر چشمان ما ايرانيان و در اثر بي‌توجهي آناني كه پول نفت، ماليات و حتي وروديه‌هاي اين بناها را در اختيار دارند، به مرگ و نابودي نزديك شود. تازه تخت جمشيد نسبت به پاسارگاد و نقش رستم خوب بود. آن دو بيابان هايي بودند كه چند اثر ملي در آن قرار داشت و از ساخت و سازهاي تفريحي و رفاهي و توجه‌هاي ويژه‌اي كه به برخي مكان‌ها مي‌شود، در آنجا خبري نبود. همه مفاهيم و عرصه ها و حتي بناهاي ملي در چارچوب تنگ دايره المعارف ايدئولوژي سياسي تعريف مي‌شود و همه چيز در جنگ ايدئولوژي‌ها در حال نابودي است!

خوشا شيراز...

دو سه روزي است كه ننوشتم. نوشتن بعد از چند روز شايد كمي سخت باشد اما شيرين است. حرص و ذوق نوشتن بسيار و ولع به حد نهايت خود رسيده است. كمي خودم را تحويل گرفتم ولي واقعا خيلي دلبسته اين وبلاگ كوچولو شده‌ام. مي خواهم از اين چند روز براي شما بگويم. يك روز پس از سال تحويل به قم رفتم تا اينكه به مناسبت عيد نوروز با ديدار خانواده‌ام كه متاسفانه كمتر آنان را مي بينم بار ديگر به دوران كودكي بازگردم و قربان صدقه‌هاي مادرم را بشنوم. بعد از دو روز عيد ديدني هاي سنتي مخصوص نوروز به شيراز رفتم. من و ليلا (همسرم) و دو تا از دوستانم يعني محمد عثماني و موسي روشندل به اتفاق همسرانشان به شيراز منزل مسعود رفتيم. مسعود رهبري يكي از دوستانم است كه در جريان دستگيري من در مورد پرونده وبلاگ نويسي بازداشت شده بود. پسري آرام، آذري زبان و ريز نقش است. او كه به تازگي به شيراز ديار همسرش، زينب بحريني نقل مكان كرده است و با هم زندگي مختصر و ساده خود را آغاز كرده اند، سمپات جدي عبدالكريم سروش و عضو شوراي منطقه جبهه مشاركت در استان فارس است. او يك اصلاح طلب است كه به خاتمي خرده مي گيرد و از رفتار هاي حاكميت دلگير است، اما باز تنها راه اصلاح امور را در عضويت در حزب مشاركت تعريف مي‌كند. راستي بايد بگويم آن زمان در دوران بازداشت و انفرادي كمتر همديگر را ديديم و فقط 5 روز آخر دورران بازداشت در زندان لنگرود قم ( واقع در 10 كيلومتري قم ) با هم بوديم؛ آن هم در بند ويژه روحانيت. آنجا من و حسين عبدالله پور خيلي سر به سر مسعود گذاشتيم. بگذريم. اين چند روز خيلي جاها را ديديم كه تا به حال لااقل من نديده بودم. از حافظيه و سعديه تا نارنجستان و بازار وكيل. مردم گويي اوضاع و احوال كشور و فشارهاي سياسي و اقتصادي مانعي براي تفريح و سفر آنان نبود و با اوليه‌ ترين وسايل به شيراز آمده بودند تا لااقل بر سر مزار حافظ تفالي به ديوان او بزنند. امروز هم قرار است به تخت جمشيد، نقش رستم و پاسارگاد برويم و نماد فرهنگ گذشته خود را ببينيم تا شايد به اين آثار مانده از گذشته بتوانيم پز دهيم. اما چه فايده؟!