دو پیام از سخنرانی سیاسی معاون وزیر علوم

 

سخنرانی اخیر معاون فرهنگی وزارت علوم دو پیام داشت. از یک سو پذیرفتن تحکیم علی رغم ایجاد موانع بسیار بر سر فعالیت های این تشکیلات و غیر رسمی دانستن آن و از سوی دیگر سیاسی بودن این معاون و وزارتخانه را به نمایش گذاشت.

 

معاون فرهنگی وزارت علوم با وجود نسخه پیچی و محدود کردن تشکل های دانشجویی بویژه انجمن های اسلامی، باردیگر در فرانسه به تحلیل احزاب سیاسی و همچون اعضای احزاب به انتقاد از برخی از آنان پرداخت. این داستان تناقض های وزارت علوم بسیار طول و دراز است. وزیر علوم از تبدیل شدن دانشگاه به پایگاه احزاب می نالد، از آن سو در آن زمان که دولت و جمعیت ایثارگران رفاقتی وصف ناشدنی داشتند به جلسه اعضای شورای مرکزی ایثارگران در خیابان میرزای شیرازی رفت و مسائلی را برای آنان بازگو کرد. فروزنده قائم مقام دبیرکل این خبر را اعلام کرد و قرار شد گفتگوهای آن جلسه بعدا بازگو شود، اما هیچگاه منتشر نشد. او همچنین در گفتگویی از انتقاد استقبال کرد که در همان لحظه ده ها و صدها تن از اعضای انجمن اسلامی در اتاق های کوچک کمیته انضباطی در حال دریافت حکم های رنگانگ خود بودند.

خانه تشکل ها را راه انداختن تا ویترین وزارت علوم را به گونه ای دیگر به تصویر در آورند، اما وزیری که از احزاب در کلام بدش می آمد، در آیین نامه این خانه تشکل ها از آیین نامه خانه احزاب استفاده کرد.

امروز هم معاون او برای چندمین بار به نقد احزاب پرداخت و سعی کرد خود را در قد و قامت یک فعال حزبی قرار دهد. اما همه این حرف ها را زد تا بار دیگر به سراغ تحکیم بیاید. این گفتار، بسیار شفاف برخی مسائل را روشن می کند. اولا نشان از آن دارد که با وجود این وزارتخانه سعی می کند دفتر تحکیم وحدت را با عناوین گوناگون بخواند و هر از چندگاهی آن را تلویحا قانونی نداند، اما او نتوانست در تحلیل های خود تحکیم را نادیده بگیرد و حتی تشکل های خود ساخته خویش را در تحلیل ها اصلا به حساب نیاورد. ثانیا این وزارتخانه که نه در جایگاه سیاسی قرار دارد و همچنین مدیران آن هم حتی کوچکترین فعالیت های دانشجویی را سیاسی می خوانند و مانع انجام آن می شوند، چگونه است که معاون وزیر به عنوان یک فعال حزبی به نقد این و آن در فلان حزب و بهمان تشکیلات می پردازد و در نهایت بار دیگر علیه امپریالیسم دانشجویی خود یعنی دفتر تحکیم وحدت سخن می گوید؟! در حالی که به جا بود، او یعنی آقای خرمشاد جوابگوی انتقادات به این وزارتخانه باشند و از فعالیت های معاونت زیر مجموعه خود سخن گویند. همچنین پاسخگوی این باشد که چرا حدود یک ماه در دفتر خود نیست و در فرانسه بسر می برد. آیا آنقدر فعالیت های معاونت فرهنگی کم است که احتیاج به حضور مستمر او نیست؟ اگر اینگونه است پس چرا حیطه وظایف محول شده به جناب خرمشاد طول و دراز است؟ البته وضعیت تشکل های دانشجویی نشان از آن دارد، چونکه زمان زیادی در اختیار او نیست قرار است تشکل ها از صحن  دانشگاه حذف شوند تا ایشان با فراغت بال در فرانسه تعطیلات خود را بگذرانند و به فعالیت هایی که معلوم نیست که چیست، اقدام کنند!

سرخ گونه اي كه تحكيم را مرتجع ناميد

هفته گذشته مطلبي را در وبلاگي با لوگوي قرمز رنگ ديدم و از نوع نوشته نويسنده آن خنده ام گرفت. اين بنده خدا كه به دليل رابطه "مريد و مرادي" نظراتش شكل گرفته است در مطلب خود دفتر تحكيم را مرتجع ناميد. فردي اين اتهام را مي زند كه افكارش را بايد در پستوي خانه مادربزگش بيابد كه تاريخ و تجربه گواه اين ادعاست. معناي ارتجاع را شايد پیر و مراد او كه در كلامش به كار برده به درستي به او نياموخته و معناي آن را به او تعليم نداده است. نگاهي به اهداف و مطالبات فعلي تحكيم نه تنها اين ادعا را ثابت نمي كند بلكه بارها و بارها چوب پيشرو بودن خود را از جانب دوست و دشمن خورده است كه اين ادعاي سراسر توهين هم اين مسله را تاييد مي كند. اين فرد همچون كوري است كه اطراف خود را نمي بيند و به هر شي كه برخورد مي كند فكر مي كند دشمنان او هستند. مشكل اينگونه افراد توهمات آنان است. توهماتي كه خود به آن نرسيده اند بلكه ديگران با ايجاد رابطه مريد و مرادي به آنان القا كرده اند. والا فردي كه خود به نگرشي دست يابد هيچگاه با اين الفاظ مخالفانش را نمي خواند. البته گاهي هم يك بيماري رواني در انسان بروز مي كند كه آن فرد ايرادات خود را در ديگران مي بيند. " كافر همه را به كيش خود پندارد "

پشمینه پوش می شویم

آب و هوا در پاییز امسال برای برخی از آدم ها که خود را بزرگ می دانند، گرم شده است؛ گرم گرم، از جنس گرمای بازی های انتخاباتی. آنچنان گرم که هوش و حواس آنان از دست رفته است و برایشان موضوعیت ندارد که در این نزدیکی چه اتفاقی افتاده است؟! کدام خانه ویران شده است و ساکنان آن به کجا کوچ کرده اند؟! شاید آن قدر مهم نباشد. مهم نباشد که ده ها روزنامه نگار با حکمی از کار بی کار شده اند و دیگر صدایی از آنان شنیده نمی شود. آن روز که می نوشتند، تیتر می زدند و صفحات روزنامه را به آنان اختصاص می دادند تا کمر خم می شدند و سوت و کف می زدند. اما امروز... امروز دیگر اهمیت ندارد که ساکنان خانه ای در جردن، بلوار گلشهر، پلاک 46 ناخواسته اثاث کشی کرده اند و هرکدام بی سرپناه در گوشه خلوتی با خود نجوا می کنند. متاسفانه کارتن خواب هم نیستند، چونکه هیچگاه عادت نکرده اند که بخوابند. همواره نه تنها خود نمی خوابند، بلکه دیگران را نیز از خوابیدن برحذر می دارند.

حالا اینها، اینهایی که قلم را در دست داشتند و در گوشه گوشه صفحات روزنامه از یک سو " منافع ملی " را می دیدند و ستون هایی را نیز به از " ما بهتران " اختصاص می دادند، به " بازی با افکارعمومی" متهم می شوند.

این فضا احساس خفگی را در من زنده کرده است. از یک طرف انگشتان مدافعان " آزادی " گلویم را می فشارد و کوررنگی سیاسی آنان که فقط اجناسی از جنس انتخابات را می بینند و توقیف روزنامه ها و بیکاری ده ها و صدها روزنامه نگار را که رکن چهارم دموکراسی اند، مات و محو می نگرند، هزار لعن و نفرین را از سوی خود نثار خودمان می کند. از طرفی دیگر آنانی که دست به قتل روزنامه و روزنامه نگاری می زنند، با سکوت رقبایشان مرگ را شیرین می پندارند.

مرگ یک روزنامه و داغدار و بی خانمان شدن ده ها روزنامه نگار در سایه بی توجهی قرار گرفته است. در این مراسم ترحیم نه کسی تسلیت می گوید، نه خرمایی پخش می شود و نه سوره الرحمن خوانده می شود. پس از مرگ شرق همه چیز فراموش شد. فراموش شد که کسانی بودند و می نوشتند و هزاران " بزرگ خوانده شده " محتاج آنان بودند.

فراموشی نجابت را هم نابود کرده است و بی اخلاقی را به ارمغان آورده است. پس هیچ نگوییم تا زمان رستاخیز ابدی یا لحظه رویارویی دنیوی. رویارویی روزی آغاز می شود که پیروز این میدان دیگر آنان نخواهند بود. پس، از امروز تا آن روز پشمینه پوش می شویم و کشکول بر گردن خود می آویزیم تا شنیدن گفته های غیرواقعی و پاسخ به آنان پارسایی ما را کمرنگ نکند.

بیکاری مطلق

امروز که از خواب بیدار شدم دیدم که هیچ کاری ندارم و می توانم تا هر زمانی که دوست دارم بخوابم، کتاب بخوانم و در خیابان ها قدم بزنم. هیچ محلی برای رفتن ندارم. هیچ کاری را نمی توانم انجام دهم؛ بیکاری مطلق. هنوز حس وحشتناک ننوشتن و پیگیری اخبار به سراغم نیامده که اگر این اتفاق هم بیفتند نمی دانم چه خواهم شد؟! اما امید برای شروع دوباره همچنان در وجودم موج می زند. شروعی که آغاز آن مشخص نیست. اما روزی آغاز می شود.

با توقیف روزگار، گلوله نهایی به سرانجام رسد و تیم شرق برای مدتی نامشخص از هم پاشیده شد که امید به شکل گیری دوباره آن غیرممکن به نظر می رسد. از بچه های شرق خبری ندارم؛ به جز چند sms رد و بدل شده. البته تلفنی هم از  تاجیک خبر دارم. گویا تاجیک هم در ورامین در حال سپری کردن اوقات آغاز بیکاری است.

بوي مرگ در تحریریه

اعضاي تحريريه در حال اسباب‌كشي هستند و بوي مرگ در فضاي اتاق‌هاي ساختمان شرق اسبق و روزگار سابق پيچيده است. از گوشه گوشه اتاق‌ها فقط از نااميدي نسبت به فضاي فعلي خبر مي‌رسد. "مرگ به دست قدرتمندان زبون چقدر نكبت‌بار است. آناني كه تا ديروز نه در انقلاب و نه در جنگ و نه در هيچ جايي هزينه نداده‌اند، امروز به ما مي‌گويند دست‌هايتان بايد قلم شود و قلم‌هايتان شكسته."

مدعيان ديانت و معنويت در ماهي كه همه مسلمانان حتي آناني كه هر كاري را در ماه‌هاي ديگر انجام مي‌دهند، بيش از چند صد ايراني را بيكار كردند تا چند روزي بيشتر بر صندلي قدرت تكيه زنند. روزگار را بستند تا درد خود را التيام بخشند، همچنان كه ده‌ها روزنامه را در چند سال گذشته بستند. آنان در تاريكي زيست مي‌كنند از نور بيزارند. نمي‌توانستند نورافشاني شرق و حتي روزگار را تحمل كنند. تازه امروز پس از بستن روزنامه گفته‌اند كه نبايد اعتراض كنيد وگرنه پرونده ‌شما را  وارد فاز ديگري مي‌كنيم. هر روز بر ظلم آنان افزوده مي‌شود و آنان فربه مي‌شوند.

مي‌خواهم بروم و ديگر اين فضا را نبينم. اما پاهايم سست است و قدرت راه رفتن در اين ديار كه براي ما جايي نيست، ندارم.

زشت است در خانه بنشيني و هزينه زندگي را همسرت در برابر تو بگذارد، اما زشت‌تر آن است كه آنان بگويند و تو بنويسي...

روزگار به پایان خود رسیده است همچنان كه روزي شرق به پايان رسيد...

 

اكبر منتجبي: عيدي دولت به بچه‌هاي روزگار: توقيف

احسان ابطحي: روزگار توقيف شد

ابوذر معتمدی: اندازه دم شما چقدر است