به امام پيشنهاد دادند كه اعلام عفو عمومي شود
«سيدمحمود» فرزند آيتالله العظمي سيدشهابالدين مرعشي است كه همچون پدر لباس روحانيت بر تن دارد و در نزد اساتيدي همچون حضرات آيات فاضللنكراني، شيخ ابوطالب تجليل تبريزي و محمدتقي ستوده دوره سطح را گذراند و به درس خارج فقه پدر راه يافت. اين روحاني 67 ساله را در اتاقي در كتابخانه آيتالله مرعشي نجفي ديدار كردم كه بر ديوار آن نقاشيها و تصاويري از آيتالله نقش بسته بود. او بنابر حكمي از سوي پدر به رياست كتابخانه آيتالله منصوب شده و به توسعه و نگاهداري آن مشغول است. سيدمحمود مرعشي آرام و باطمأنينه به سوالات پاسخ داد و كمتر در لفافه سخن گفت.
***
تفاوت بارز آيتالله العظمي سيدشهابالدين مرعشي نجفي با ساير مراجع و فقها در چه بود؟
مرحوم والد برخلاف ساير مراجع در اكثر علوم اسلامي صاحبنظر بودند؛ اما ساير علما در علم حوزوي همچون فقه و اصول و احيانا تفسير و اخلاق و ادبيات. ايشان از كودكي به فكر اين بودند كه از هر علمي لااقل الفبايش را بياموزند. بنابراين علاوه بر فقه و اصول، در علم انساب سرآمد اقران خودشان بودند. پس از صفويه عالمي همچون ايشان كه در علم الانساب متبحر باشند، نداشتيم. متاسفانه اين علم در ايران بسيار مهجور است، اما در كشورهاي اسلامي هنوز به آن توجه دارند. در تاريخ اسلام هم به آن توجه بسياري شده است. در دستگاه سلاطين نيز افرادي بودند، به نام نقيبالاشراف كه نقابت سادات را برعهده داشتند؛ يعني آمار سادات و سيدبودن يا نبودن افراد را در دفتري ثبت و ضبط ميكردند. علاوه بر اين علم، ايشان در علم رجال – كليد راهيابي به صحت يا سقم روايات از طريق راوي – صاحبنظر بودند. همچنين دو سال در كنار تحصيل علوم حوزوي در نجف، طب آموختند. برخي علوم ديگر همچون علوم غريبه را نيز آموختند. ايشان هر استادي را ميديدند، حداقل براي مدت كوتاهي، چند ماهي از او كسب فيض ميكردند.
در آراي فقهي – اصولي بيشتر متاثر از كدام از اساتيدشان بودند؟
در فقه و به طور خاص اصول متاثر از آراي بزرگ اصولي نجف اشرف، مرحوم آيتالله حاج شيخ ضياءالدين عراقي بودند كه اكثر مراجع گذشته در پاي مكتب ايشان تلمذ كردند. مرحوم والد تا آخرين روزهاي حيات آقاضياء عراقي با ايشان مرتبط بودند و حتي پس از اقامت در ايران نيز مكاتباتي ميانشان برقرار بود. اكنون چند نامه از آقا ضياء به ايشان موجود است كه انشاءالله در آينده همراه با نامه ساير علما و شخصيتها در قالب يك كتاب منتشر ميشود. آقاضياء سه دوره شاگرد داشته است كه مرحوم والد جزو شاگردان دوره دوم بود كه در ميان آنان بسيار شاخص بود و مورد عنايت استاد.
در همين دوره بود كه ايشان با مرحوم آيتالله العظمي خويي هم مباحثه بودند؟
بله، خيلي با يكديگر صميمي بودند؛ چراكه مادر پدرم از عموزادههاي آقاي خويي بودند و اين روابط را تشديد كرده بود. البته پيش از اين درس هم آشنايي وجود داشت.
ديگر اساتيد فقه و اصول ايشان چگونه بودند؟
مرحوم آقا شيخ احمد كاشفالغطاء، مرحوم آقا شيخ محمدحسين كمپاني، مرحوم ميرزاي نائيني بودند. ايشان در سنين جواني از سوي اعلام نجف به درجه اجتهاد نائل شده بودند. مرحوم والد كه به ايران ميآيند، جهت احترام در درس مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري و مرحوم ميرسيدعلي يثربي حاضر ميشدند.
يعني فقط جهت احترام در درس اين دو بزرگوار شركت ميكردند؟
بله، نيازي نداشتند، اما به دليل اينكه شائبهاي به وجود نيايد و نگويند ايشان اين دو بزرگوار را قبول ندارد و جايگاهشان تضعيف نشود، در درس حاضر ميشدند.
نگاه سياسي – اجتماعي آيتالله العظمي مرعشي بيشتر متاثر از كدام از علما و شخصيتها بود؟ گويي ايشان در نجف هم به همراه پدرشان در جنگ علما با انگليسيها شركت كرده بودند.
مرحوم ابوي بسيار كنجكاو بودندو خودشان مسائل را پيگيري ميكردند. اما بيشتر در اين مسائل متاثر از پدرشان بودند. پدرشان در كودكي هم ايشان را به مجالس علما همچون درس مرحوم آخوند خراساني ميبردند تا از اين سنين با روش و منش آنان آشنا شوند. پس از فوت پدر كه در سنين جواني اتفاق ميافتد، مادربزرگشان، خانم شمسالشرف طباطبايي هم در اين امر دخيل بودند.
برخي اساتيد ايشان همچون مرحوم شيخ اسماعيل محلاتي و علامه نائيني از مدافعان مشروطه بودند. اين نگرشها در افكار مرحوم پدرتان موثر نبود؟
خير، در اين باره آرايي نداشتند. ولي به شدت با استبداد مخالف بودند. هر وقت صحبت ميكردند، ميگفتند: اين استبداد چيز خطرناكي است. همواره در طول حياتشان بر اين مساله تاكيد ميكردند و از دوران محمدعلي شاه و به توپ بستن مجلس ياد ميكردند و او را لعنت ميكردند.
مخالفتشان با استبداد براساس ادله فقهي بود يا عرفي؟
عرفي بود.
گويي پدر آيتالله مرعشي با مرحوم سيدحسن مدرس هم آشنايي داشت. مرحوم پدرتان نيز به ديدن مدرس رفته بود. از اين ديدار برايمان نقل كنيد.
زماني كه مرحوم والد به تهران رفته بودند، با مدرس ديدار كردند و خودشان را معرفي كرده بودند كه پسر فلاني هستم. از ايشان درباره اين ديدار پرسوجو كردم كه ايشان درباره مرحوم مدرس فرمودند: انسان بسيار عجيب و غريبي بود. بسيار جاذبه داشت. من روحاني و علماي بسياري را ديده بودم، اما ايشان جاذبه بسيار عجيبي داشت.
اقامت ايشان در حوزه قم، مصادف با دوره رضاخان بوده است. مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري، موسس حوزه در تعامل با رژيم وقت روش و منش آرام و بااحتياطي را داشتند. گويي مرحوم والدتان هم اين روش را ميپسنديدند و اجازه رسمي حكومت براي پوشيدن لباس روحانيت را هم گرفتند.
اين مساله درست است، اما مقطعي هم برخي اقدامات را انجام دادند.
اصلا چرا از نجف به قم ميآيند و در حوزه قم مستقر ميشوند؟
سال 1342 هجريقمري ايشان به قصد زيارت و ديدار با آشنايان و فاميل به ايران ميآيند. پس از زيارت در مشهد، مدتي در تهران مستقر ميشوند و از مرحوم حاج شيخ عبدالنبي نوري، آقاحسين نجمآبادي و آقاميرزا طاهر تنكابني (در فلسفه) چندماهي استفاده ميكنند. پس از آن به قم ميآيند و با مرحوم حاج شيخ ملاقات ميكنند. در آن ديدار، دو سه فرع مطرح ميشود و مرحوم والد پاسخ ميدهند. بلافاصله مرحوم حاج شيخ ميفرمايند كه شما وظيفهتان اين است كه در قم بمانيد. اين يك تكليف الهي است. شرايط حوزه قم، شرايط بدي است. ميخواهند از هر طرف حوزه را نابود كنند. اكنون ما نياز به مدرس داريم. بالاخره ايشان قبول ميكنند.
يعني پيش از اين ملاقات، هيچ آشنايي و ارتباطي ميان مرحوم حاج شيخ و مرحوم آقاي مرعشي وجود نداشت؟
ابدا.
در همين زمان بود كه اجازه رسمي پوشيدن لباس روحانيت را دريافت ميكنند؟
بله، در ابتداي تدريس، مرحوم حاج شيخ نامهاي به وزارت فرهنگ و اوقاف خطاب به علياصغر حكمت، وزير وقت در سال 1308 هجريشمسي مينويسند و درخواست ميكنند كه ايشان به عنوان مدرس از لباس روحانيت استفاده كنند. در اين مدت ايشان روزانه ده ساعت درس داشتند و در كنار تدريس يك ساعت هم در درس مرحوم حاج شيخ حضور مييافتند.
آيتالله مرعشي در اداره حوزه در آن مقطع هم تاثيري داشتند؟
در اين باره خاطرهاي را نقل ميكنم كه در آن دوران، از طرف رضاخان اعلام ميكنند كه گروهي از طرف دولت به قم ميآيند تا از طلبهها امتحان بگيرند و قصدشان تضعيف حوزه بود. خيلي از اين افراد در اين گروه، سابقه روحاني بودن داشتند كه سوالات سختي را در نظر گرفته بودند. مرحوم حاج شيخ هم فرموده بودند كه اگر اينها ميخواهند به قم بيايند و امتحان بگيرند، دو نفر از نمايندگان من هم بايد در ميان آنان حضور داشته باشند. يكي از اين افراد، مرحوم والد بودند. شب امتحان كه سوالات توسط آن گروه طرح ميشده، مرحوم والد هم حضور داشتند و سوالات را در حافظهشان ثبت ميكنند. پس از پايان جلسه، آخر شب به منزل مرحوم حاج شيخ ميروند و به ايشان ميگويند: غرض اينها از اين سوالات سخت، از بين بردن حوزه است. من اين سوالات را كه در حافظهام است، مينويسم و اگر شما اجازه دهيد، پاسخ آنها را هم بنويسم و به طلبهها بدهم كه تا فردا آنها را مطالعه كنند و قبول شوند. مرحوم حاج شيخ هم ميفرمايند: حتما، اين كار را انجام دهيد. اين اقدام انجام ميشود و فردا كه جلسه امتحان شروع ميشود، تمام طلبهها قبول ميشوند. واقعا ايشان حوزه را از نابودي نجات دادند و اگر اين اقدام انجام نشده بود، حوزه متلاشي شده بود.
در آن دوران، برخوردي ميان آيتالله مرعشي با حكومت پيش نيامد؟
يك روزي، جلوي آب انبار سيدعرب (نزديك بازار قم) ديده بودند كه يك پاسبان در حال كشيدن چادر از سر يك زن است و زن به داخل آبانبار مي افتد. در اين حين، مرحوم والد يك سيلي به آن پاسبان ميزند كه بعد از آن معلوم ميشود كه رئيس نظميه قم بوده است. پس از اين سيلي، آن فرد ايشان را تهديد ميكند و ميرود. مردم به ايشان ميگويند كه او رئيس نظميه بوده است و مطمئنا با شما برخورد خواهد كرد. ايشان همان موقع به حرم ميروند و به حضرت فاطمه معصومه(س) ميگويند: ما براي اسلام اين كار را كرديم، يك موقع برايم مشكلي پيش نيايد. همان شب، رئيس نظميه كه بر بالاي پشت بام بازار به دنبال برداشتن چادر از سر زنان بود، از نورگير بالاي سقف بازار ميافتد و ميميرد.
ميگويند، مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري براي حفظ حوزه آنچنان صبر و تحمل كرد كه روزي در مقابل او چادر از سر زني بر ميدارند و ايشان تنها ميتواند سرشان را برگرداند. آيا اين رفتار ابوي شما، نشان از تفاوت روش سياسي با مرحوم حاج شيخ دارد؟
ايشان فقط در يك لحظه عصباني شده و اين اقدام را انجام داده بودند. والا ايشان ميگفتند كه مرحوم حاج شيخ خوب فكري داشتند كه اگر خلاف اين بود، بهانه به دست رضاخان داده ميشود و او نميگذاشت اصلا حوزه وجود داشته باشد. مرحوم والد هم همچون مرحوم حاج شيخ بودند.
برخوردشان با نهضت ملي و شخص مصدق چگونه بود؟
پس از فوت همسر مصدق، مصدق نامهاي به ايشان مينويسد و درخواست ميكند كه نماز بر پيكر همسرش را مرحوم والد بخوانند. عقيده ايشان نسبت به مصدق هم بد نبود. ايشان در مورد مصدق ميگفتند: او هم ميخواست براي مملكت كاري بكند، اما يك عدهاي نفوذ كرده بودند و مسير حركت را عوض كردند. والا مصدق خائن نبود.
روابطشان با مرحوم آقاي كاشاني و فدائيان چگونه بود؟
به آقاي كاشاني ارادت داشتند. با فدائيان اسلام روابطشان بسيار صميمي بود. خليل طهماسبي يك ماه و نيم در منزل ايشان مخفي بود. همچنين جنازه نواب و همفكرانش را نيمههاي شب به قم آوردند و ابوي بر آنها دوباره نماز خواند و شبانه دفن كردند.
با توجه به مخالفت آيتالله بروجردي با فدائيان، آيا روابط آيتالله مرعشي با ايشان سرد نشد؟ روابط اين دو عالم بزرگوار چگونه بود؟
مرحوم آيتالله العظمي بروجردي، غير از مرجعيتشان، يك عالمي همچون مرحوم والد بودند؛ رجالي و انسابدان بودند. يكي از مدعوين ايشان هم آيتالله العظمي مرعشي بودند. در ابتدا روابطشان بسيار حسنه بود، ولي مرحوم حاج احمد (پيشكار آقاي بروجردي) و يكي، دو نفر ديگر سعي كردند كه اين روابط را سرد كنند. آنها به آقاي بروجردي گفتند كه ايشان ميخواهد مرجعيت را از شما بگيرد و اختياراتتان را تضعيف كند. يك روز، مرحوم والد به دفتر آيتالله بروجردي ميروند، خلاف هميشه كه فورا به اندرون ميرفتند، آنها بدون اينكه به آقاي بروجردي بگويند، ايشان را تا ظهر معطل نگه ميدارند و در نهايت ميگويند، آقا سرشان شلوغ است. از آن موقع ديگر ايشان به دفتر آقاي بروجردي نرفتند. اين مساله ده، پانزده سال قبل از فوت آيتالله بروجردي است.
چرا اين افراد سعي نكردند كه روابط ساير علما را با آيتالله بروجردي مخدوش كنند؟ چرا از مرحوم والد شما احساس خطر ميكردند؟
به خاطر اينكه ايشان فعال بودند و پيشنهاد برنامههايي درباره اداره حوزه به آقاي بروجردي ميدادند. لذا اينها احساس كردند كه ممكن است، جايگاهشان در بيت تضعيف شود.
نزديكي آقاي مرعشي به فدائيان هم در سردي روابط موثر بود؟
بله، ايشان پيش آقاي بروجردي از فدائيان تعريف ميكردند و ازآشنايي خودشان با آنها ميگفتند. آنها هم از اين مساله ناراحت بودند.
مرحوم پدرتان به فدائيان كمك هم ميكردند؟
يك نامهاي از مرحوم واحدي موجود است كه نوشته بود: پدر جان، برادرم جواد را فرستادم، 150 تومان به ما پول قرض دهيد كه ابدا پولي ندارم.
در يكي از كتابهاي تاريخي با اشاره به مدرسان درس خارج فقه و اصول در دوران حيات آيتالله بروجردي تعداد شاگردانشان را تخمين زده بود؛ به عنوان مثال امام خميني 500 نفر، آيتالله گلپايگاني 300 نفر، آيتالله شريعتمدار 300 نفر، آيتالله اراكي و آيتالله داماد و آيتالله مرعشي هر كدام 100 نفر. آيا تعداد شاگردان آيتآلله مرعشي از نظر شما درست است؟
اصلا تخمين نميتوان زد. در مسجد بالاسر با اين وسعت كه مرحوم ابوي تدريس ميكردند، پر ميشد. عكس آن موجود است. اصلا شاگردان ايشان نسبت به ساير علماي قم بسيار بيشتر بود. در همين كتاب آقاي ريحان يزدي (آينه دانشوران) كاملا تاييد شده است لطفا مطالعه كنيد و ببينيد شاگردان مرحوم والد از همه بيشتر بوده است.
گويا ايشان پيش از رحلت آيتالله بروجردي هم مرجعيتشان اعلام شده بود؟
بله، در آن زمان به برخي طلبهها هم شهريه ميدادند و رساله عمليه داشتند. در آن موقع اگر هم برخي غير از آيتالله بروجردي و ايشان رسالهاي داشتند، مختصر بود.
منبع مالي شهريه طلاب با توجه به اينكه در آن دوران اكثر مردم وجوهاتشان را با آقاي بروجردي مي دادند، از كجا تامين ميشد؟
فاميل پدري ما، افراد ثروتمند و متمكني بودند كه وجوهاتشان را به ايشان ميدادندو شهريه طلاب از اين قسمت تامين ميشد. در ميان اين طلبهها برخي از علماي معاصر كه اكثرشان فوت كردهاند، هم در دفتر شهريه نامشان موجود است. البته به تمام حوزه شهريه نميدادند، بلكه به برخي از طلبهها.
با توجه به اين سابقه، چرا پس از رحلت آيتالله بروجردي ايشان شهريه طلاب را برعهده نگرفتند (نيمي از آن برعهده آيتالله شريعتمدار قرار گرفت و نيمي ديگر بر عهده آيتالله گلپايگاني) و فقط به دادن نان طلاب بسنده كردند؟
ايشان در آن جلسهاي كه برخي از علما پس از رحلت آيتالله بروجردي برگزار كردند و اين تصميم را گرفتند، شركت نكردند. شايد به دليل اختلافشان با آقاي شريعتمدار بود. پس از اين جلسه، ايشان فرموده بودند: تا جايي كه بتوانم به حوزه كمك ميكنم. شماها سرپرستي كنيد، من هم در كنار حوزه هستم.
ميان سه عالم آن دوران، حضرات آيات امام خميني، گلپايگاني و شريعتمدار بيشتر با كداميك مرتبط و صميمي بودند؟
با امام بيشتر از سايرين دوست بودند. اين آشنايي هم به زمان اقامت اين دو بزرگوار در مدرسه دارالشفاء در زمان مرحوم حاج شيخ عبدالكريم بود. در حجره همديگر در زمان خفقان رضاخاني، در ايام محرم روضه برگزار ميكردند. جالب است كه در همان ايام قديم، مرحوم امام در نماز جماعت مرحوم والد در حرم شركت ميكردند. ايشان نقل ميكردند كه يك روزي، براي نماز به حرم مراجعه كردم، ديدم كه فردي در محراب، جاي امام جماعت نشسته است. در همين حين امام خميني آن فرد را رد ميكند و به او ميگويد جايز نيست كه شما نماز بخوانيد. زيرا امام جماعت كس ديگري است. اين روابط به گونهاي بود كه حاج آقا مصطفي هم در نامهاي به ايشان مينويسد: كاشكي اين صفا و صميميتي كه بين شما و پدرم است، ديگران داشتند...
انتشار اعلاميههايي در دفاع از نهضت امام از سوي آيتالله مرعشي به دليل همين روابط عاطفي بود؟ آيا ايشان معتقد به رفتارهاي سياسي و حكومتداري روحانيون بودند؟
ايشان معتقد بودند كه ما (روحانيون) در سياست فريب ميخوريم، اگر حكومت اسلامي باشد، خوب است، اما بايد بتوانيم آن را اداره كنيم. در همان زمانها مردم از ايشان ميپرسيدند كه چرا امام خميني در اين راه پيشگام شدند و شما اينگونه نشديد؟! ايشان ميفرمودند: ما سياست را بلد نيستيم. اما ايشان [امام خميني] با سياست زاده شده است. اگر ما بوديم، خراب ميكرديم، چرا كه بلد نبوديم. جز ايشان كسي نميتواند اين اقدامات را انجام دهد.
آيا ايشان همچون امام به ولايت مطلقه فقيه باور داشتند يا همچون مرحوم آيتالله اراكي به اين مساله قائل نبودند؟
ايشان ولايت فقيه را قبول داشتند، اما توسعه آن را نميپذيرفتند.
چگونه شد كه شما به عنوان نماينده آيتالله مرعشي نامهاي را براي امام خميني به نجف برديد؟
من در ساوه به همراه داييام در منزل آيتالله رضواني بودم كه در هنگام نهار راديو اعلام كرد: آقاي خميني امروز از تركيه به عراق رفتند. سريع به قم آمديم. ابوي فرمودند: از طرف آقاي شريعتمدار و آقاي سيداحمد خوانساري دولت اجازه داد كه نمايندگانشان به تركيه بروند و آقاي خميني را ببينند. اما از طرف ما نپذيرفتند. الان هر طوري شده، تو به عراق برو. مرا نزد آيتالله خاقاني، عالم مشهوري در خرمشهر فرستادند تا ايشان مقدمات خروج از مرز را فراهم كنند. تعدادي نامه هم از حاج آقاشهاب اشراقي (داماد امام) گرفتم و رفتم. پس از پيادهروي زياد و خستگي از خرمشهر تا بصره، از بصره به بغداد رفتم و ازآنجا به كاظمين. در كاظمين يك روحاني را ديدم و گفتم: شما اطلاع داريد كه آقاي خميني را به عراق آوردند. گفت: بله، الان كربلا هستند. در كربلا به محل اقامت امام رفتم و دست ايشان را بوسيدم و نامهها را تقديمشان كردم. تا دو، سه هفتهاي كه در ابتدا كربلا و پس از آن، نجف بودم، بنابر توصيه امام به آقا مصطفي – رفيق قديميام– در خدمت ايشان بودم. پس ازآن، خدمت امام رسيدم و گفتم كه اگر اجازه ميدهيد، ميخواهم برگردم. امام هم فرمودند برو، ممكن است كه ابوي نگران شوند. تعدادي از نامهها را از امام گرفتم و با احتياط بسيار به ايران آمدم. تا به منزل رسيدم، نامهها را به يكي از مستخدمين دادم تا به آقاشهاب اشراقي برساند. بعدازظهر همان روز مرا بازداشت كردند و به تهران نزد مقدم بردند. او پرسيد: چرا قاچاقي به عراق رفتي؟ گفتم: من تابع پدرم هستم و ايشان مرجع من است و بنابر توصيه ايشان رفتم. گفت: در آن نامهها چه بود؟ گفتم: من اجازه نداشتم باز كنم. خيانت در امانت است. گفت: آنجا چه خبر بود؟ گفتم: هيچ خبري نبود. ديد و بازديد آقايان بود. رفتن من هم به دليل دوستيام با حاج آقا مصطفي و دوستي پدرم با آقاي خميني بود. در همان روز، ابوي به آقاسيداحمد خوانساري و آقاميرزا محمدباقر آشتياني تماس گرفته بودند و با پيگيري اين دو بزرگوار شب آزاد شدم.
غير از اين دفعه، بار ديگر هم به نجف براي ديدار امام رفتيد؟
يك بار ديگر هم با گذرنامه چند سال بعد، به همراه خانواده رفتم و در منزل حاج آقا مصطفي اقامت كرديم.
به پاريس هم رفتيد؟
بله، مرحوم والد نامهاي نوشتند تا من آن را به پاريس خدمت امام ببرم. در همان موقع حاج آقا شهاب اشراقي هم ميخواست به پاريس برود. با يكديگر همسفر شديم. امام هنوز به نوفللوشاتو نرفته بودند و در حومه پاريس مستقر بودند. در نوفللوشاتو من و مرحوم حاج احمدآقا و آقاي اشراقي در يك اتاق بوديم، در كنار اتاق امام. متاسفانه من در آنجا ميديدم كه برخي افراد حتي نماز نميخواندند. به آقاي اشراقي گفتم: برخي افراد كه اينجا تردد دارند، نماز نميخوانند، به آنان نميتوان اعتماد كرد. ايشان گفتند: فعلا وقت اين حرفها نيست. من سه هفته آنجا بودم و جواب برخي نامهها را از امام گرفتم و بازگشتم.
در مقاطع پيش از انقلاب، مسائلي همچون شهيد جاويد، نظرات شريعتي و سازمان مجاهدين خلق رخ داده كه نظراتي متفاوت در ميان علما و روحانيون نسبت به آن مطرح شد. نظرات ايشان چه بود؟
ايشان با شريعتي مخالف بود و موضع گرفتند و اعلام كردند كه برخي كتابهاي او را جوانان نخوانند؛ زيرا منحرف ميشوند. در مورد شهيد جاويد هم همينگونه نظر دادند و بسيار شديد موضع گرفتند كه پس از شهادت شمسآبادي بسيار شديدتر شد. چراكه مرحوم والد آقاي شمسآبادي را ميشناختند و پس از درگذشتش گريه كردند. اين موضع ايشان بهگونهاي بود كه طرفداران شهيد جاويد ايشان را تهديد كردند. يك روز كه از روي پل آهنچي به همراه ايشان در حال عبور بوديم، يك موتورسوار آمد و عمامه ابوي را برداشت و به داخل رودخانه انداخت. ايشان بسيار ناراحت شدند. دو سه روز بعد هم نامهاي فاقد امضاء فرستادند كه اين اخطار اول است، هر كسي با كتاب شهيد جاويد مخالفت كند، اين عاقبتش است. اخطارهاي بعدي هم به قتل ميانجامد. ايشان هم گفتند: انشاءالله در اين راه شهيد شوم. همچنين نسبت به سازمان مجاهدين هم نظر منفي داشتند. ايشان ميگفتند كه اينها ميخواهند دست روحانيت را كوتاه كنند.
شما در بخشي از گفتوگو به اختلاف مرحوم والدتان با آيتالله شريعتمدار اشاره كرديد. دليل اين اختلاف چه بود؟
بر سر مرجعيت بود. اطرافيان آقاي شريعتمدار در تهران يا هر جاي ديگر ميرفتند و مريدان مرحوم والد را به سمت مرجع خودشان بر ميگرداندند. يك روزي يكي از منبريها در مسجدي در تهران از ابوي اسم ميبرد و از آقاي شريعتمدار نام نميبرد، روزي او در صف نماز جماعت مرحوم والد بود كه فردي به نام آقاسيدحسن خلخالي به دستور شيخ غلامرضا زنجاني او را از صف بيرون كشيده و زده و گفته بود: اگر بعد از اين، اسم از آقا نبري، تو را ميكشيم. البته آقاي شيخ غلامرضا زنجاني در اواخر عمر كه عارف مسلك شده بود، روزي خدمت مرحوم والد رسيده و به ايشان گفت كه من خيلي به شما بد كردم، ببخشيد و هرچه انجام دادم، مرا عفو كنيد.
آيا پس از انقلاب، با توجه به رخدادهاي اوليه پس از پيروزي، ايشان توصيههايي يا گفتوگوهايي با آقاي شريعتمدار انجام ندادند؟
ابوي به ايشان گفته بود كه آقا سيدمحمد كاظم! من درس سياست نخواندهام، اما ميدانم، اينهايي كه با شما مصاحبه ميكنند و 30 سوال مطرح ميكنند، يك سوال اصلي را در اين سوالات ميگنجانند و سپس روي همان سوال مانور ميدهند. شما سعي كنيد كه مصاحبه نكنيد. بر سر قضيه آذربايجان هم به ايشان گفته بود: مگر شما ميخواهيد حكومت تشكيل دهيد كه پسرتان در تلويزيون ميرود و...؟! اين كارها دون شأن مرجعيت است. پس از آن اتفاقات ايشان گريه كردند و گفتند: من براي شخص گريه نميكنم، براي مرجعيت گريه ميكنم.
از جلسات چهار عالم ارشد وقت در ابتداي انقلاب مسالهاي را بر شما بازگو نكردند؟
در اين جلسات ايشان پيشنهاد داده بود كه پس از اينكه چند نفر از سردمداران رژيم گذشته اعدام شدند، اعلام عفو عمومي شود. سپس مطرح شود كه اگر از اين به بعد، هر كس توطئه كند، با او برخورد شديد خواهد شد. همچنين با سرمايهدارهاي بزرگ برخورد نشود، بلكه دولت زمينهايي به آنها دهد تا براي مستضعفين منازل زيادي را بسازند.
مهندس بازرگان خيلي به مرحوم آيتالله مرعشي نجفي ارادت داشت. اين رابطه از چه زماني و به چه دليلي به وجود آمده بود.
مرحوم بازرگان پسر مرحوم حاج عباس قلي بازرگان بود. در گذشته ما وقتي به تهران ميرفتيم، مرحوم ابوي در منزل ايشان در ميدان شاپور اقامت ميكردند، پدر آقاي بازرگان رئيسالتجار بود و واسط ميان رضاخان و بازاريها بود و مرد شجاعي بود. در آن سالها، پدر ما مريض شده بودند و در بيمارستان نجميه – بيمارستان خانم نجمالسلطنه، مادر آقاي مصدق – بستري شده بودند، مصدق هم پدرمان را آنجا ديده بود و آقاي بازرگان واسطه شده بود و مصدق را براي عيادت آورده بود. در اين مدت بستري، آقاي بازرگان صبح تا شب در كنار پدرمان بود و از ايشان مراقبت ميكرد. مرحوم والد ايشان را «مهدي آقا» صدا ميكردند. البته خاندان بازرگان عمهزاده پدرم هم بودند. مهندس بازرگان بسيار به ايشان ارادت داشتند. حتي درآن زمان كه امام ايشان را نخستوزير كردند، نامهاي به مرحوم والد مينويسد و ميگويد: حضرت آيتالله! امروز خودم ميخواستم شرفياب شوم، اما به دليل تراكم كار نتوانستم. عبدالعلي بندهزاده را ميفرستادم خدمتتان تا كسب اجازه كنم تا تشكيل كابينه دهم. مرحوم والد هم خيلي به آقاي بازرگان معتقد بود و ميگفت: خيلي متدين است. ايشان اول مذهبي است؛ بعد سياستمدار است.
رابطه مرحوم آيتالله مرعشي با علماي نجف بسيار صميمانه بود. پس از انقلاب، انتقاداتي نسبت به آيتالله خويي مطرح شد. موضع ايشان نسبت به بيان اين مسائل چه بود؟
ايشان بسيار ناراحت شده بودند و نامه به آقاي خويي نوشتند و از اين مسائل اظهار تاسف كردند. روابط اين دو بزرگوار خيلي صميمي بود؛ بهگونهاي كه توانستهام حدود 50 نامه ميان اين دو بزرگوار جمعآوري كنم؛ همچنين حدود 30 نامه از آقاي حكيم.
نقل است كه محافلي از دانشگاهيها كه برخي از آنان مذهبي هم نبودند، با ايشان مرتبط بودند. اين ارتباط به چه دليلي بود؟
علت ارتباط دانشگاهيان با ايشان اين بود كه ايشان منابع و كتابهايي را در اختيار داشتند كه در جاهاي ديگر وجود نداشت.
ارتباطشان با علماي اهل سنت چگونه بود؟
زياد با آنان مرتبط بودند و از آنان اجازه روايت داشتند. در آن زمان كسي جرات نميكرد كه اسم علماي اهل سنت را بياورد. بهگونهاي كه يك روز نامهاي بدون امضا، خطاب به ايشان مينويسند و زير سجاده نماز ميگذارند كه اي سيد، تو جواب امام زمان را چگونه ميدهي كه دانشگاهيان نجس را به خانه خود راه ميدهي و با علماي سني ارتباط برقرار ميكني؟!... ايشان يكي از بنيانگذاران وحدت علما بودند. ايشان 450 اجازه روايت از علماي اماميه، اهل سنت، زيديه و اسماعيليه داشتند.
جلسه ايشان با دانشگاهيان چه موقع برگزار ميشد؟ چه كساني از تهران ميآمدند؟
حدود سالهاي 26-1325 آنان روز جمعه از تهران ميآمدند. اين ارتباط را بيشتر مرحوم مشكات و فروزانفر برقرار كردند. مرحوم مشكات زمان رضاخان به دانشگاه رفت. مرحوم والد ميگفتند كه اگر او در حوزه ميماند، مسلما يكي از مراجع ميشد. خيلي خوب درس خوانده بود. حتي به او آيتالله مشكات ميگفتند. غير از اين دو، آقايان جلال همايي، محمدتقي دانشپژوه، ايرج افشار، زرياب خويي، حسين كريمان، ذبيحالله صفا، ناظرزاده كرماني و... هم بودند كه اكثر آنان سطوح را در نزد ابوي ما تلمذ كرده بودند. مرحوم عباس اقبال آشتياني هم بسيار به ابوي معتقد بودند و در ابتداي يكي از كتابهايشان نوشته بود: اين كتاب را به ايشان هديه ميكنم كه در اين زمان حضرت علامه مرعشي بيمثال و بيمانند است؛ در تتبع، تحقيق و پژوهش. اينها روز جمعه ميآمدند و بحثهاي علمي ميكردند و مادرم هم آش جو درست ميكرد و با نان سنگك و اردهشيره ناهار مهمان ابوي بودند. اين جلسات ده، پانزده سال طول كشيد.
ايشان در برخي مسائل تشيع بسيار شديد معتقد بودند، پس چگونه حاضر ميشدند با علماي اهل تسنن نهتنها ارتباط برقرار كنند، بلكه اجازه روايت هم از آنان بگيرند؟
ايشان معتقد بودند كه بايد قوه جاذبه داشته باشيم؛ نه دافعه. به عنوان مثال ايشان آنقدر مساله رد تحريف قرآن را براي علماي اهل تسنن گفته بودند كه آنان قبول كردند كه شيعه به تحريف قائل نيست. ايشان ميگفتند كه من به اين دليل از اينها اجازه روايت ميگيرم تا آنان به ما نزديك شوند و مسائل را برايشان بگوييم. ايشان براي شيخ طنطاوي صحيفه سجاديه را فرستادند كه او در جواب اين هديه درباره صحيفه نوشته بود: كلامي است، دون كلامالخالق و فوق كلام المخلوق. اگر آقاي بروجردي با آقاي شلتوت اين روابط را برقرار نميكرد، هيچگاه او نميگفت كه مذهب شيعه رسمي است.
عملكرد خاص آيتالله مرعشي چه بود كه در ذهن شما همواره به تصوير درآمده است؟
ايشان يكي از پرمطالعهترين عالمان بوده است. بيش از چند هزار كتاب را مطالعه كرده بودند كه در ابتداي هر كتاب رئوس مهم آن كتاب را نوشتهاند. اين مجموعه در قالب چند جلد كتاب منتشر خواهد شد. همچنين يكي از رفتارهاي منحصر به فردشان اين بود كه در زمان بمباران در جنگ تحميلي از قم خارج نشدند. ميگفتند: بگذاريد فقرا كه امكان خروج از شهر را ندارند، ما را ببينند و دلشان محكم شود. درآن موقع، آيتالله خامنهاي – رئيسجمهور وقت – از ايشان تشكر كرد كه باعث شديد يك عده به قم بازگردند. از سوي ديگر، ايشان هيچگاه در تابستانها از شهر خارج نميشد و به ييلاق نميرفتند. ايشان به بنده ميگفتند: من هيچگاه از لذايذ دنيا حظي نبردم.

