تبليغاتX
آذر

دوگانه‌هاي متقاطع

 

«هيچ جامعه‌اي را نمي‌توان يافت كه فاقد شكاف و يا تنها داراي يك شكاف اجتماعي باشد.»(1) اين گزاره در جامعه روحانيت ايراني كه پس از انقلاب 57 دستي بر آتش سياست زدند، بيش از پيش به كار آمد تا بر حكومت‌ورزان جديد چوب حلاجي زده شود و دسته‌بندي‌هاي آنان در شناخت «اسلام‌گرايان ايراني» به كار آيد.  اما آنچه در اين ميان نگاشته شد، پيش از آنكه بر دسته‌بندي‌هاي «روحانيت انقلابي» يا «مدافعان اسلام سياسي فقاهتي» استوار باشد، در دو منظر پرداخته شد:

جريان‌شناسي روحانيت: برخي در ميانه دهه 50، تعارض‌ها و شكاف‌هاي روحانيت را بر سه ركن استوار يافتند و نام‌هايي بر اين سه جبهه نهادند. در يك سوي اين طيف «سنتي‌هاي غيرسياسي» گام برمي‌داشتند و تحت لواي سه مرجع تقليد؛ «آيت‌الله سيدابوالقاسم خوئي» در نجف، «آيت‌الله سيدشهاب‌الدين مرعشي نجفي» در قم و «آيت‌الله سيداحمد خوانساري» در تهران بودند. آنان ورود به سياست را امري مذموم قلمداد مي‌كردند و فقط و فقط «بي‌بند و باري» در جامعه مورد رنجش آنان قرار مي‌گرفت و داد انتقاداتشان نسبت به حكومت وقت شنيده مي‌شد. در ميانه طيف روحانيون ايراني در آستانه انقلاب، سه مرجع ديگر داعيه‌دار بودند كه نقش روحانيت در سياست را «نظارتي» مي‌پنداشتند؛ آيت‌الله سيدكاظم شريعتمداري و آيت‌الله سيدمحمدرضا گلپايگاني در قم و آيت‌الله سيدهادي ميلاني در مشهد. البته در اين جريان دو شكاف محسوس است؛ نوگرايي در شريعتمداري و سنت‌گرايي در گلپايگاني كه ميلاني در ميانه آنان جاي گرفته بود. در اين سوي طيف يكه‌تاز ميدان، آيت‌الله خميني بود كه تك و تنها، منشور «حكومت اسلامي»‌ را ندا مي‌داد و بر گرد او شاگردان و همراهان روحاني‌اش بودند. او همچون جريان اول نبود و دليل «بي‌بند و باري» را حكومت فاسد وقت مي‌دانست و از نظر جريان دوم فراتر رفته بود و به دنبال «سلطنت مشروطه» نبود و تنها «براندازي رژيم» را خواستار بود تا درس «حكومت اسلامي»‌اش در نجف را در تهران اجرايي كند.

جريان‌شناسي اسلام سياسي: برخي ديگر «اسلام سياسي» را بر تخت كالبدشكافي قرار دادند تا جريان‌هاي درميان آن را بشناسند و بنمايانند. آنان سنتي‌ها و غيرسياسي‌هاي شيعي را بر كناري ‌زدند و مدافعان اسلام سياسي در ايران را مدنظر قرار دادند؛ اسلام سياسي «ليبرال» را از آن «مهدي بازرگان» پنداشتند، اسلام سياسي «چپ‌گرا» را به «علي شريعتي» بخشيدند و در نهايت اسلام سياسي «فقاهتي» را با «آيت‌الله روح‌الله خميني» پيوند زدند.

***

اما آنچه كمتر به آن پرداخته شد و نامي از آن نرفت، «جريان‌شناسي مدافعان اسلام فقاهتي» بود؛ آناني كه در نهضت اسلام امام خميني در زمره شاگردان و مريدان سياسي او بودند و از سال 41 تا 57 در مسير 16 ساله راهپيمايي او قدم مي‌زدند؛ حال برخي اندك و گروهي بيشتر. «رضا نيازمند» نويسنده كتاب «شيعه در تاريخ ايران»، علماي ايران را در آستانه انقلاب اسلامي چهار دسته قلمداد مي‌كند؛ موافقان حكومت كاملا اسلامي (امام و آقايان منتظري و رباني شيرازي)، متمايل به نقش نظارتي علماء در سياست (حضرات آيات شريعتمداري و گلپايگاني)، گروه مابين دو گروه قبل (آقايان طالقاني، بهشتي و مطهري) و در نهايت مخالفان سياسي شدن روحانيت (آيت‌الله خوئي).(2) بدين‌سان از ديدگاه او، در ميان روحانيون انقلابي، دو دسته راديكال و اعتدالي ديده مي‌شود؛ آقايان منتظري و رباني شيرازي از يك سو و از ديگر سو مطهري و بهشتي. در اين ميان «رسول جعفريان»، نويسنده كتاب «جريان‌ها و سازمان‌هاي مذهبي -  سياسي ايران (1357 – 1320)» هم از دودستگي ميان روحانيون انقلابي سخن مي‌گويد؛ عملگرايان و فرهنگي‌ها. در گروه اول، آقايان منتظري و رباني شيرازي سردمدار هستند و بيشتر سال‌هاي جواني افراد اين طيف، در بين زندان و تبعيد و آزادي گذشته است. اما در گروه مقابل كه نماد اين جريان آقايان بهشتي و مطهري هستند، هدف تشريح مباني فكري اسلام و بنيانگذاري نهادهاي فرهنگي اسلامي است.(3)

در دسته‌بندي آقاي نيازمند، كمتر به موشكافي و شرح جريان‌هاي مورد نظر پرداخته شده است. او با اشاره كوتاهي به اين چهار دسته، از آن گذر كرده است. البته آقاي جعفريان نيز، اگرچه نامي از افراد اين دو طيف آورده، اما ويژگي‌هاي ريز و جزئيات آن را بازكاوي نكرده است كه به هر حال در اين اثر تاريخي، با حاشيه‌نويسي برخي از مبارزان انقلابي، دريچه‌اي نو در جريان شناسي روحانيون انقلابي پديد آمده است.

***

صورت‌بندي شكاف‌هاي سياسي -   اجتماعي در ميان روحانيون انقلابي يا مدافعان اسلام سياسي فقاهتي در دهه 40 و 50 در نقاط عطف رويدادهاي آن سال‌ها رخ‌نمايي كرده است. اين صورت‌بندي بر اساس جغرافياي آن رويداد و مباني فكري و رفتاري روحانيون انقلابي قابل تحليل و دسته‌بندي است. اما آنچه در اين منازعات مشهود است كه شكاف‌هاي اجتماعي – سياسي در ميان آنان متراكم نيست و بر روي هم بار نمي‌شود، بلكه متقاطع است و يكديگر را تضعيف مي‌كند، لذا در اين ميان با دو جبهه رودررو مواجه نيستيم و چندين دسته‌بندي تودرتو شكل مي‌گيرد.(4) در جريان‌شناسي روحانيون انقلابي، نوعي تضاد رفتاري در مقاطع تاريخي ميان آنان ديده مي‌شود كه از يك جريان به جريان ديگر ورود كرده‌اند و تغيير جهت داده‌اند. لذا بر اساس يك ارزيابي سليقه‌اي مي‌توان به عضويت آنان در اين سو يا آن سوي طيف روحانيون انقلابي پرداخت. همچنين مكان شكل‌گيري يك رويداد در اظهارنظر رفتار آنان بسيار موثر است، به گونه‌اي كه حتي اگر حادثه‌اي سراسري هم باشد، فضاي تهران يا قم با يكديگر به نسبت سوال‌برانگيز شدن آن رويداد متفاوت و به تبع نگاه و اظهارنظرهاي روحانيون مقيم قم يا تهران هم در اين وادي قابل ارزيابي است. بدين‌سان، در جريان‌شناسي روحانيون انقلابي دهه 40 و 50، با چهار نقطه عطف عمده، مهم و چالش‌برانگيز روبه‌رو هستيم؛ دارالتبليغ، كتاب شهيد جاويد، سازمان مجاهدين خلق و آراي علي شريعتي كه در اين امور جريان‌ساز، رهبري نهضت بر اساس عدم حضور در ايران و تصميمي مدبرانه، سكوت را برگزيد؛ اگرچه در آستانه برپايي دارالتبليغ گفته بودند: «من فعلا از اين ناحيه (دارالتبليغ) احساس خطر نمي‌كنم. اگر احساس خطر بكنم، با دست طلبه‌ها، دارالتبليغ را ويران مي‌كنم و هر آجرش در دست يك طلبه خواهد بود.»(5) او با اين تصميم توانست «همه گروه‌هاي مخالف -  به جز ماركسيست‌هاي ملحد -  را با خود همراه كند و مواظب بود كه بيش از حد به گروه خاصي نزديك نشود... بدين ترتيب، آيت‌الله خميني... طيف گسترده‌اي از نيروهاي اجتماعي را با خود همراه كرد؛ طيفي كه بازاريان و روحانيون تا حلقه روشنفكر، فقراي شهري و همچنين سازمان‌هاي سياسي نيمه مذهبي و غيرمذهبي متفاوتي مانند نهضت آزادي و جبهه ملي تا گروه‌هاي چريكي جديد متشكل از پيروان شريعتي در دانشگاه‌ها را در بر مي‌گرفت.»(6) همچنين در جريان‌شناسي روحانيون انقلابي مي‌توان محوريت روش و نحوه مبارزاتي آنان را نيز ملاك قرار داد و بازكاوي كرد.

 

دارالتبليغ

تاسيس دارالتبليغ از سوي آيت‌الله كاظم شريعتمداري، با توجه به مخالفت او با نحوه مبارزات امام خميني و شاگردانش و تاكيد بر اجراي قانون اساسي ايران به جاي براندازي رژيم پهلوي، شكافي را ميان روحانيون انقلابي پديدار كرد. آيت‌الله حسينعلي منتظري اينگونه اين مسئله را روايت مي‌كند: «يك عده كه مي‌خواستند كاري كرده باشند – از علما و مدرسين قم – افتادند در مسير تدريس در دارالتبليغ، مي‌گفتند عمل مثبت اين است، مخالفت با شاه به جايي نمي‌رسد، شكست مي‌خوريم، مبارزه با شاه مشت روي سندان كوبيدن است. ما مي‌گفتيم اين افكار انقلابي كه در جوان‌ها ايجاد شده است، بايد در مسير مبارزه با شاه و رژيم فاسد او جهت پيدا كند، با اين قضيه طلبه‌ها و مدرسين و فضلا و علماي قم دو دسته شدند...»(7) از آن رو كه جريان دارالتبليغ در قم برپا شده بود، بيشتر شكاف‌ها ميان روحانيون مقيم اين شهر رقم خورد. اگرچه برخي از روحانيون انقلابي همچون آيت‌الله مطهري و بهشتي نيز در وادي اين شكاف بيشتر متمايل به حضور كمرنگ در اين مجموعه و ارتباط با آيت‌الله شريعتمداري داشتند. به گونه‌اي كه مطهري در پي درخواستش از آقاي شريعتمداري، مبني بر ديدار با آيت‌الله منتظري و قبول اين مسئله از سوي او، در دارالتبليغ تدريس ‌كرد و آيت‌الله بهشتي هم همانگونه كه علي احمدي ميانجي گفته بود كه «زماني كه مرحوم آقاي بهشتي از آلمان به تهران آمدند، به دستور آقاي شريعتمداري، من و آقاي قدوسي و آقاي مشكيني به ملاقات آقاي بهشتي رفتيم.»(8)، با آيت‌الله شريعتمداري و دارالتبليغ سر ناسازگاري نداشت، اما در ميان اعضاي جامعه مدرسين – تشكل حامي امام خميني در قم – در آن دوره، همانگونه كه آيت‌الله منتظري گفته بود، دودستگي ايجاد شد؛ برخي همچون آقايان ابراهيم اميني، احمدي ميانجي، سيدمهدي روحاني، سيدموسي شبيري زنجاني، علي مشكيني، حسين نوري‌همداني،‌علي قدوسي و سيدابوالفضل موسوي تبريزي و به ويژه آقايان ناصر مكارم شيرازي و جعفر سبحاني در تدريس و مديريت دارالتبليغ حضور داشته و آقايان احمدي آذري‌قمي، مرتضي بني‌فضل، ابوالقاسم خزعلي، صادق خلخالي، عبدالرحيم رباني شيرازي، حسينعلي منتظري، محمد يزدي، محمد ‌فاضل‌لنكراني و علي‌اكبر مسعودي خميني در زمره مخالفان بودند و موضع منفي شديدي نسبت به آقاي شريعتمداري اتخاذ مي‌كردند كه البته در گروه اول سمت و سوي مشكيني، قدوسي و احمد ميانجي شديد نبود و در گروه دوم مواضع آقايان منتظري، خزعلي، فاضل لنكراني و مسعودي‌خميني ملايم‌تر بود.

 

كتاب شهيد جاويد

كتاب «شهيد جاويد» در سال 49 از سوي مرحوم نعمت‌الله صالحي نجف‌آبادي درباره قيام امام حسين(ع) منتشر شد كه دو مسئله را مطرح مي‌كرد؛ هدف قيام امام، حكومت اسلامي بوده است و ديگري نظري خاص چگونگي علم امام. اين ادعاها، واكنش شديد جريان سنتي حوزه علميه قم را در پي داشت و آقايان گلپايگاني و مرعشي نجفي اعتراض كردند و همراهان اين طيف مواضع شديدي را عليه نويسنده كه جزو جريان حاميان امام خميني بود، اتخاذ كردند. البته تغريظ‌نويسي دو روحاني انقلابي؛ آقايان منتظري و مشكيني بر اين كتاب، شكافي جديد در ميان مدافعان اسلام سياسي فقاهتي ايجاد كرد.

در اين ميان اگرچه اين مسئله در قم اتفاق افتاده بود، اما تا حدي روحانيون انقلابي، مقيم تهران را نيز در گود انداخت؛ به گونه‌اي كه آيت‌الله مطهري اعلام كرد، از اين جهت كه آقاي صالحي بحث از عاشورا به يك مسير علمي انداخته، با آن موافق است، اما با نتيجه‌گيري او موافقت ندارد.(10)

از سوي ديگر، آيت‌الله خامنه‌اي نيز درباره مواجهه او و اكبر هاشمي رفسنجاني مي‌گويد: «من و آقاي هاشمي كه هر دو با كتاب و مولفش ميانه‌اي نداشتيم، تلاش‌هاي مشتركي كرديم. از جمله سفرمان به قم و ملاقات من با مرحوم حاج‌آقا مرتضي حائري براي جلوگيري از نامه‌اي كه شنيديم قرار است ايشان بنويسند و ملاقات مشتركمان با آل‌طاها كه از منبري‌هاي قم بود...»(11) بدين‌سان، انتشار اين كتاب، در ميان روحانيون انقلابي در قم باعث شد تا اولا «عده‌اي از انقلابيون از صف مبارزه جدا شوند و ثانيا عده‌اي را به سكوت وادار كند. ما (طاهري خرم‌آبادي و ديگر مدافعان كتاب شهيد جاويد) هم، با اين كه محتواي كتاب را قبول نداشتيم، ناچار بوديم از انقلاب دفاع كنيم.»(12) از اين رو، آقايان مشكيني، منتظري، خلخالي،‌ رباني شيرازي، گرامي، احمدي ميانجي، مسعودي‌خميني و طاهري خرم‌آبادي در طيف مدافعان يا در وادي رايزني براي مرحوم صالحي نجف‌آبادي قرار گرفتند و آقايان فاضل لنكراني، اشراقي، صافي گلپايگاني، استادي و يزدي رديه‌هاي تند يا ملايمي بر اين كتاب نگاشتند و منتشر كردند.

 

آراي علي شريعتي

مجموعه سخنراني‌هاي دكتر علي شريعتي، اگرچه در ميان جوانان و دانشگاهيان آن دوره جذابيت‌هايي داشت، اما به مذاق اغلب روحانيت خوش نمي‌آمد. اگرچه شريعتي اسلام را به ايدئولوژي‌اي براي مبارزه مبدل مي‌ساخت، اما نقش روحانيت در سكانداري اين مبارزه را كمرنگ مي‌كرد. از اين رو، با جدايي «مرتضي مطهري» از حسينيه ارشاد و مخالفت او با آراء و نظرات شريعتي، شكافي ديگر در ميان مدافعان اسلام سياسي فقاهتي بر جاي گذاشت. شريعتي خود مي‌گفت: «همگي از آقاي فلسفي گرفته تا آقاي باهنر، رفسنجاني، مطهري، نوري، خزعلي و... كنار رفتند و قصدشان اين بود كه با ادامه كار من، خود را در برابر روحانيون و مذهبي‌هاي ايران كه اينگونه فكر مي‌كنند، قرار ندهند.»(13) حضور برخي روحانيون انقلابي مقيم قم در حسينيه ارشاد، دامنه مخالفت‌ها يا موافقت‌هاي آنان را با شريعتي به تهران محدود نكرد و در اين رويارويي مطهري و بهشتي تنها نبودند. اگرچه در جريان‌شناسي روحانيون انقلابي همواره نام مطهري،‌ بهشتي، باهنر و مفتح در كنار يكديگر آمده است و بر آنان مبارزان ميانه‌رو نام نهاده‌اند، اما در اين مقطع مطهري و بهشتي رودرروي يكديگر قرار گرفتند. آقاي مطهري ]پيش از ترك حسينيه ارشاد[ به دنبال راه‌حلي براي حذف دكتر شريعتي از حسينيه ارشاد بود.(14) لذا با حضور متنوع قم‌نشينان در كنار تهراني‌ها در هيات علمي حسينيه ارشاد سعي كرد، اين تصميم خود را عملي كند؛ افرادي چون «ابوالفضل موسوي زنجاني، بهشتي، شيخ‌حسين وحيدي، ناصر مكارم، خزعلي، موسوي اردبيلي، مهدوي كني، آقا رضي شيرازي، آقا رضا صدر، آقا باقر خوانساري، لطف‌الله صافي و علامه جعفري».(15) با نتيجه‌بخش نبودن راهكار او براي حذف شريعتي از حسينيه ارشاد، مخالفتش تشديد شد و در برابر مواضع شريعتي كه به نقد روحانيت نشسته بود، اينگونه سخن گفت:‌ «يگانه افتخار خودم را انسلاك در اين سلك (روحانيت) مي‌دانم.»(16) همچنين «زماني كه روحانيون مبارز در آستانه سال 1357 مصمم شدند منشوري براي مبارزه با شاه تنظيم كنند، متني را آقاي مطهري نوشت و ضمن آن خواست تا در جريان مبارزه صفوف كساني كه به روحانيت معتقدند با ديگران كه بحث دين منهاي روحانيت را مطرح مي‌كنند، از يكديگر جدا شود.» (17) او حتي در سال 56 در نامه‌اي به‌امام نسبت به سفر اخير شريعتي به خارج از كشور و احتمال ارتباط اين سفر با ماموريتي خاص سخن گفت. (18) اما در برابر اين سخن، آيت‌الله خامنه‌اي كه از از مدافعان شريعتي بود، با بيان خاطره‌اي درباره سفر شريعتي مي‌گويند:«اين گمان كه وي در سفر به اروپا ماموريت داشته كه مرحوم مطهري ادعا مي‌كند، بسيار ضعيف مي‌شود.»(19) همچنين «محمدحسين بهشتي» نيز در مسير نظرات مطهري عليه شريعتي، سعي مي‌كند با توصيه‌هايي مساله را حل كند، اما بهشتي در اين باره گفته است:«گاهي هم كار ايشان ]مطهري[ با من به اينجا مي‌رسيد كه مي‌گفت تو آسان‌گيري مي‌كني؛ چرا در معيارهاي مكتبي سخت‌گير نيستي... ]اما[ موضع من در برابر دكتر شريعتي و كارهاي او موضع بهره‌برداري صحيح است، نه لگدكوب كردن، نه لجن‌مال كردن و نه ستايش كردن و بالا بردن؛ بلكه حسن استفاده از سرمايه‌اي در خدمت هدفي...»(20) بهشتي حتي گفته بود:«ما جزء آثار دكتر شريعتي چيزي براي عرضه كردن به مردم نداريم.»‌(21) فقط اين رويارويي مختص تهران نبود؛ قمي‌ها هم در اين وادي گام برداشتند؛ مصباح يزدي بيش از همه، از مخالفان و منتقدان جدي شريعتي به حساب مي‌آمد و با جدايي مطهري از حسينيه ارشاد، ديگراني نيز در كنار او قرار گرفتند؛ آقايان احمدي‌ميانجي، روحاني، ميرمحمدي، مكارم شيرازي، خزعلي، محلاتي و مسعودي خميني. اما در اين ميان آقايان منتظري، رباني شيرازي، مشكيني، خلخالي، گرامي، معاديخواه، دعايي و محمد منتظري در زمره مدافعان او بودند.

 

سازمان مجاهدين خلق (تا سال 54)

«در سال 1350، اعلام دستگيري تعداد زيادي از جوانان دانشگاهي به ظاهر مذهبي به دليل مخالفت‌هاي مسلحانه عليه رژيم، موجي از شادي و ناراحتي را در ميان روحانيان مبارزه به وجود آورد؛ از يك سو با توجه به تبليغات ماركسيست‌ها درباره انحصار فعاليت‌هاي مسلحانه به آنها، انتشار اين خبر براي مبارزان اسلامي خوشايند بود؛ از سوي ديگر احتمال اعدام اين افراد، ناراحتي و نگراني را در ميان مبارزان به وجود آورد.» (22) بدين سان، برخي اين روحانيون انقلابي همچون آقايان «آذري‌قمي، جنتي، رباني املشي، گرامي و يزدي» به دليل رايزني با مراجع تقليد براي آزادي و جلوگيري اعدام اعضاي سازمان مجاهدين خلق بازداشت شدند. از ديگر سو آيت‌الله منتظري هم در نامه‌اي به‌امام در 11‌فروردين 51 خواستار اعلام موضع ايشان در برابر جلوگيري از اعدام رهبران و بنيانگذاران اوليه سازمان مجاهدين خلق شد. (23) همچنين ديگر روحانيون انقلابي همچون طاهري خرم‌آبادي، قدوسي، رباني املشي و مشكيني نيز در زمره مدافعان اين سازمان قرار گرفتند. حتي محمد حسين بهشتي، از «سيد موسي صدر» خواست تا از لبنان به ايران بيايد و با شاه ديدار و از اين اتفاق جلوگيري كند. (24) او همچنين مجاهدين خلق را بازوي مسلح انقلاب اسلامي مي‌دانست. (25) و كار خود را به كار پشت‌جبهه‌اي و كار مجاهدين را به عنوان كار جبهه‌اي تلقي مي‌كرد. (26) در كنار روحانيون ديگر مدافع سازمان مجاهدين، مي‌توان از رباني شيرازي، مهدوي كني،‌هاشمي رفسنجاني، لاهوتي، خزعلي، دعايي و... نام برد كه تا سال 54 اندك‌اندك برخي از اين روحانيون از زمره موافقان اين سازمان خارج شدند و حتي به اعلام موضع عليه آنان پرداختند. پس از سال 54 و تغيير مواضع ايدئولوژيك مجاهدين، كمتر روحاني انقلابي بود كه از دفاع از آنان سخن گويد. اما مطهري و بويژه مصباح يزدي از ابتدا با مجاهدين ميانه‌اي نداشتند. مطهري معتقد بود كه «مردم بس كه مبارزه كردند و نتيجه نگرفتند، خسته شدند و همگي مايوسند.» (27) او حتي از زمان آغاز به كار شاخه نظامي حزب موتلفه با «كارهاي نظامي و تند» مخالف بود و مي‌گفت:«بچه‌ها با اين كارها به زندان مي‌افتند و در زندان اسير عقايد انحرافي مي‌شوند، بايد كار فكري كرد.» (28) البته اين نظر او، با توجه به تاثيرپذيرفتن مجاهدين از شريعتي تشديد شده بود.

روش مبارزاتي

در جريان‌شناسي روحانيون انقلابي، نحوه مبارزه و شدت و ضعف آن و پرداختن به‌امور حاشيه‌اي غير از مبارزه سياسي محض مي‌تواند شكافي ديگر را نيز در ميان آنان بگشايد. برخي همچون آقايان منتظري، رباني شيرازي، انواري، فضل‌الله محلاتي، مهدوي كني، لاهوتي، احمد جنتي،‌هاشمي رفسنجاني‌، صادق خلخالي، آذري قمي و... با شدت و ضعف در طيف راديكال‌ها به حساب مي‌آيند و افرادي چون آقايان مطهري، بهشتي، باهنر، مفتح، خامنه‌اي، فلسفي، رضا استادي، محسن خرازي، قدوسي، عبدالكريم موسوي اردبيلي، مصباح يزدي و... در جايگاه ميانه‌ر‌وها قرار دارند. اگرچه برخي، طيف ميانه‌روها را كه بيشتر به دنبال امور فرهنگي و زيربنايي بودند، با نوگرايي پيوند مي‌زنند و تندروها را از اين جايگاه دور مي‌نمايانند، اما رفتارهاي اين دو طيف نشان مي‌دهد كه شكاف نوگرايي و سنت‌گرايي در ميان روحانيون انقلابي با شكاف تندروي و ميانه‌روي متقاطع است و هم‌پوشاني ندارد. راديكال‌ها بيشتر در جبهه سياسي همچون بيانيه‌ها و سخنراني‌هاي تند عليه رژيم و دفاع آشكارا از براندازي حكومت پهلوي حضور داشته‌اند و ميانه‌روها در جبهه فرهنگي و فكري، به گونه‌اي كه از هر ابزاري براي نيل به اهدافشان سود مي‌جستند؛ انتشار مقالات مطهري در «زن روز»، تدوين كتاب‌هاي درسي از سوي بهشتي و با‌هنر (29) و... اما به هر حال، اين جريان‌ها و طيف‌هاي محصور در آن، در تمامي مقاطع سيال بوده و با يك نمونه مي‌توان آن را نقض كرد و براي آگاهي از آن بايد تمامي ابعاد رفتاري و نظري روحانيون انقلابي را در نظر گرفت؛ همانطور كه ‌هاشمي رفسنجاني در جريان‌شناسي اخير در زمره راديكال‌ها به حساب مي‌آيد، ولي در آستانه پيروزي انقلاب اسلامي و پس از آن به اردوگاه ميانه‌رو نزديك مي‌شود و در جريان آنان قرار مي‌گيرد. همچنين مصباح يزدي در سال‌هاي 42-41 نشريه راديكال سياسي «انتقام» را منتشر مي‌كند، اما پس از چند سالي ديگر، در زمره راديكال‌ها شناخته نمي‌شود و فقط خود را به‌امور اعتقادي – فرهنگي محدود مي‌كند. البته پس از انقلاب نيز داستان به گونه‌اي ديگر ادامه مي‌يابد و جريان‌هاي ديگري در دهه 60 و 70 ظهور مي‌كنند كه شايد با جريان‌شناسي پيش از انقلاب كاملا در تقابل باشند.

 

پي‌نوشت‌ها:

1- بشريه، حسين، جامعه‌شناسي سياسي‌، نشر ني، چاپ پنجم، 1378، ص 100

2- نيازمند، رضا، شيعه در تاريخ ايران، حكايت قلم‌نوين، تهران، زمستان 1383، ص 516

3- جعفريان، رسول، جريان‌ها و سازمان‌هاي مذهبي – سياسي ايران (1357-1320)، چاپ ششم، بهار 1385، صص257-249

4- از نظر شيوه صورتبندي و تركيب، شكاف‌‌هاي اجتماعي ممكن است، يكديگر را تقويت كنند و بر روي هم بار شوند. اين نوع صورتبندي را صورتبندي «شكاف‌هاي متراكم»(Reinforcing Cleavages) مي‌خوانند. ممكن است شكاف‌هاي اجتماعي يكديگر را تضعيف كنند كه در اين صورت «شكاف‌هاي متقاطع» ( Crosscutting Cleavages) ناميده مي‌شود. وقتي شكاف اجتماعي متراكم باشد، اغلب جامعه دو قطبي مي‌شود و پتانسيل كشمكش‌ اجتماعي افزايش مي‌يابد. به عكس وقتي شكاف‌هاي اجتماعي يكديگر را قطع كند، با توجه به افزايش نقاط مشترك گروه‌بندي‌هاي اجتماعي زمينه منازعه اجتماعي كاهش مي‌يابد. (جامعه‌شناسي سياسي، صص 104-103)

5- جريان‌ها و سازمان‌هاي مذهبي – سياسي ايران، ص 270

6- آبراهاميان، يرواند، ايران بين دو انقلاب، مترجمان: گل‌محمدي، احمد و فتاحي ليلايي، محمد ابراهيم، نشر ني، تهران، چاپ يازدهم، 1384، ص 591

7- خاطرات آيت‌الله منتظري، فصل چهارم، ص 216

8- اباذري، عبدالرحيم، خاطرات آيت‌الله احمدي ميانجي، مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، چاپ اول، 1380، ص 230

9- صالح، سيد‌محسن و جوادزاده، عليرضا، جامعه مدرسين حوزه علميه قم از آغاز تاكنون، جلد اول، مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، چاپ اول، زمستان 1385، صص 333-331 (با اندكي تغييرات در دسته‌بندي‌ها)

10- خاطرات آيت‌الله طاهري خرم‌آبادي، جلد 2، مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، 1384، ص 103

11- جريان‌ها و سازمان‌هاي مذهبي – سياسي ايران، پي‌نوشت، ص 747

12- خاطرات آيت‌الله طاهري خرم‌آبادي، ص 102

13- اسناد شريعتي در ساواك، جلد 2، مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، 1379، ص 274

14- جريان‌ها و سازمان‌هاي مذهبي – سياسي ايران، ص 468

15- مطهري، علي، سيري در زندگاني استاد شهيد مرتضي مطهري، صدرا، تهران، 1371، ص 126

16- همان، ص 464

17- جريان‌ها و سازمان‌هاي مذهبي – سياسي ايران، صص 479-478

18- همان، ص 464

19- همان، ص 481

20- حسيني بهشتي، محمد، دكتر شريعتي جست‌وجوگري در مسير شدن، انتشارات بقعه، تهران، 1378، صص 64 و 30

21- شريعت‌رضوي، پوران، طرحي از يك زندگي، جلد 2، چاپخش تهران، 1383، ص 317

22- جامعه مدرسين حوزه علميه قم از آغاز تاكنون، ص 305

23- خاطرات آيت‌الله منتظري، جلد دوم، پيوست 30، ص 845

24- جريان‌ها و سازمان‌هاي مذهبي – سياسي ايران، ص 401

25- همان، ص 397

26- ميثمي، لطف‌‌الله، آنها كه رفتند، صمديه، تهران، 1382، صص 301-300

27- استاد شهيد مرتضي مطهري به روايت اسناد، مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، 1379، ص 153

28- جريان‌ها و سازمان‌هاي مذهبي – سياسي ايران، ص 321

29- دواني، علي، نهضت روحانيون ايران، جلد 6 و 5، مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، چاپ دوم، 1377، ص 293


+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 16:41  توسط فرید مدرسی  | 
#hd a:visited{font-size:50pt;color:#9D4506;}