امروز که از خواب بیدار شدم دیدم که هیچ کاری ندارم و می توانم تا هر زمانی که دوست دارم بخوابم، کتاب بخوانم و در خیابان ها قدم بزنم. هیچ محلی برای رفتن ندارم. هیچ کاری را نمی توانم انجام دهم؛ بیکاری مطلق. هنوز حس وحشتناک ننوشتن و پیگیری اخبار به سراغم نیامده که اگر این اتفاق هم بیفتند نمی دانم چه خواهم شد؟! اما امید برای شروع دوباره همچنان در وجودم موج می زند. شروعی که آغاز آن مشخص نیست. اما روزی آغاز می شود.
با توقیف روزگار، گلوله نهایی به سرانجام رسد و تیم شرق برای مدتی نامشخص از هم پاشیده شد که امید به شکل گیری دوباره آن غیرممکن به نظر می رسد. از بچه های شرق خبری ندارم؛ به جز چند sms رد و بدل شده. البته تلفنی هم از تاجیک خبر دارم. گویا تاجیک هم در ورامین در حال سپری کردن اوقات آغاز بیکاری است.






